تبليغاتX
اقلیما دختر آدم
اقلیما دختر آدم...
همهء مردگان زمین...
شنبه بیست و دوم تیر 1387
این آدمیزاد چند لایه...

همین چیز هاست که می گویم فرق می کند آدم با آدم! مثلن من همیشه زنگ می زنم . حتی وقت هایی که می دانم کسی خانه نیست . هیچ وقت دلم نخواسته کلید بیندازم و خودم در را باز کنم . آدم باید مراعات خیلی چیز ها را بکند . پدرم اما باید کلید بیندازد و در را باز کند . دیوانه می شود اگر خانه باشی و کلید را پیچانده باشی و نتواند در را خودش باز کند . تند تند زنگ می زند و حتی گاهی می کوبد به در و زود باید خودت را برسانی و بگویی که چرا کلید را چرخانده ای و صاحب خانه است دیگر... باید معلوم باشد فرقش با منی که صاحب هیچ چیز این خانه نیستم... باید معلوم باشد که وارد خانهء خودش می شود...

با همهء اینها باید بگویم که آدمیزاد موجودیست چند لایه ! مثلن همین من ! درست است که مراعات می کنم و زنگ می زنم و بالاخره اینجا خانهء من نیست و خانهء پدرم است... اما راستش را بخواهی دلم می خواهد کسی منتظرم باشد آن بالا... دلم می خواهد کسی باشد که بداند من این سه طبقهء تاریک را دارم نفس نفس زنان  ، دو تا پله یکی می دوم تا بالا...

آدمیزاد است دیگر... یکهو دیدی آنقدر مردهء روزمرگیه ملالت بارش شد که برای تنوع هم که شده _ نه حتی از روی قصد قبلی _ اولین نفری را که توی راه پله دید کشت! یعنی خیلی راحت کارد میوه خوری را که داشته باهاش خیار پوست می کنده با همان نمک هایی که لابد از قبل پاشیده بوده روی خیار و حالا ماسیده روی کارد ، فرو کرد توی شکمت . بهانه هم نمی خواهد ! مثلن صدای پایت را شنیده که تپ تپ تپ ، تند تند پله ها را بالا می آیی و سرک کشیده که ببیند چه خبرت است و خودش هم شاید نفهمیده باشد چرا و چطور کارد را فرو کرده توی شکمت! هیچ هم تعجب ندارد .

مگر همین مجید نبود؟ پسره خانوم شفیعی . یک روز صبح زود از خواب بیدار شد و شیر گاز را باز کرد و اگر خانوم شفیعی با ونگ ونگه دختر کوچیکه اش بیدار نشده بود همه شان را فرستاده بود هوا . چش بود مگه؟ دلیلی داشت؟ درسش هم خوب بود . از من می شنوی همیشه زنگ بزن . خوب است که کسی منتظر آدم باشد . حتی ممکن است از دیر کردنت نگران شوند و مگر چقدر طول می کشد سه طبقه را بالا آمدن که تو این قدر طولش داده ای و آمدند نگاهی انداختند به پله ها و دیدنت که افتاده ای روی پلهء چهارم و پنجم از نه پلهء هر نیم طبقه و خون از روی این پنج پله راه گرفته تا پاگرد پایین و آنجا جمع شده و هنوز آن قدری نگذشته که راه بیفتد از این پاگرد و نه پلهء نیم طبقهء پایینی را هم سرخ کند و برسد به پاگرد طبقهء پایین تر! حتی شاید دیر هم نشده باشد و بتوانند کاری بکنند برایت و حداقل سرت را بگیرند روی زانو تا آمبولانسی که حتمن یادشان بوده در آن هیری ویری خبر کنند برسد و تو را _ یا جنازهء تو را _ جیغ زنان و شیون کنان سوارش کنند .

آدمیزاد از هر چه فکر کنی چند لایه تر است . حتی ممکن است خود همان همسایه ای که هنوز نصف خیارش را در دست دارد و چاقویش را معلوم نیست کجا گم و گور کرده زنگ بزند به آمبولانس . البته این در صورتی است که مطمئن شود تو مرده ای وقتی کسی که آن بالا منتظرت است سرک می کشد و جیغ و خودش را حتی ممکن است پرت کند پایین از پله ها که مثلن زود تر برسد به تو و اصلن نرسد !

حالا چاقو را چه کار کرده که خیالش راحت است ، من هم نمی توانم دقیق بگویم . اصلن شاید شسته و با خیاله راحت شروع کرده به پوست کندن خیار بعدی و پشت در گوش ایستاده تا اولین جیغ را که شنید خودش را پرت کند بیرون که مثلن وای چه همسایهء مهربان و حواس جمعی... چقدر خوب که توی آن شلوغی حواسش بوده آمبولانس خبر کند... هر چند فایده ای نداشت و طفلک تمام کرده بود .

به هر حال بهتر است زنگ بزنی و بهتر است درست را خوب بخوانی برای این جور وقت ها . و نمک هم نزنی به خیار... کمتر می سوزد بدون نمک .

+ نوشته شده در 18:39 توسط پردیس کریمی