تبليغاتX
اقلیما دختر آدم
داستان کوتاه و چیزهای دیگر

 

چیزی که کم دارم زندگیست.

تا بعد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 10:7 توسط پردیس کریمی |

 

نشسته بودم کنار پنجره و فکر می کردم که الان خودم را می اندازم پایین... الان خودم را می اندازم پایین... نمی انداختم ، ولی کسی چه می دانست؟ شاید یک روزی وسط همین تکرار خودم را می اندازم پایین خودم را می اندازم پایین شکل کلمه می شدم و خودم را می انداختم. آدمیزاد به امید مرده هم هست.

حالا چقدر خم شده بودم و چندمین خودم را می اندازم پایین بود که می گفتم یادم نیست. یادم هست که از صبح دو تا گربه توی کوچهء زیر پنجره افتاده بودند به جان هم. صدایشان کش می آمد روی تنم و اینهمه شیشه را وقتی چشم هام بپکد روی آسفالت کی می خواهد جمع کند؟

چشمهام را ریز کردم به نقشهء روی دیوار. نیویورک کدام وره آمریکاست؟ رو به اروپا یا چین؟ بهش میاد که رو به اروپا باشد... هی پلک ها را به هم نزدیک می کردم و هی نمی شد ریز ریز های روی نقشه را از کنار پنجره دید. لعنت. کدام ور بود نیویورک؟ اگر به من است که می گویم نیویورک و سیاتل و واشنگتن همه رو به اروپا هستند، سرد و بارانی. سانفرانسیسکو و ال ای و ما بقی رو به چین. ساحل غربی به نظرم آفتابی تر است. شاید چون خورشیدش دیرتر غروب می کند مثلن! چرند. حالا می بینی هر کدام یک وری هستند بی ربط به دیگری ها. لعنت... نمی بینم.

ولی اگر اینطوری هست که من فکر می کنم چطور میامی ساحل شرقی است؟ همیشه یک جای کار می لنگد. الان خودم را می اندازم پایین. گور بابای نیویورک و میامی و ال ای. گور بابای گربه ها.

دروغ چرا. هیچ فکر نمی کردم که اینهمه شیشه را وقتی چشمهام بپکد روی آسفالت کی می خواهد جمع کند.

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 14:43 توسط پردیس کریمی |

 

خواب زبان های آبی می بینم... تن های آونگ... خواب چشم های وق زده و مچ های بسته... خواب رد راه راه شوفاژ روی تنت...

_ نخواب... هی... نخواب...

زندگی هنوز خیس و چسبناک نشسته به تنم... مثل لباس... مثل آن تکه پتوی کهنهء سفت شده از کثافت که چند نفر به چند نفر می چیدند روی هم و چهار طرفش را یا علی... بلند می کردند و چه فرق می کرد که شکمش خم کمر کدامتان باشد و کمرش چنگ انگشت های کدامتان...

من خوابم... خواب... هنوز از آن پله ها لرز لرزان پایین می آیم و دست می گیرم به دیوار که نیفتم . چشم هام را هی باز و بسته... هی باز و بسته و اینهمه بادکنک کبود را کی از سقف آویزان کرده؟

_ نخواب... هی...

سطل آب را که خالی می کردم روی سرت چشم هام می سوخت . آب شتک می زد روی لباس های خاکی و باید می خوابیدم... باید می خوابیدم... لگد می زدم به سطل... به میز... به تو... به خواب و باز پله... پله... پله را می روم پایین و عرق راه می گیرد روی کمرم . تن های کبود تاب می خوردند و راه راه قهوه ای از لباس گذشته و بوی کباب می آید... بوی آدم...

یکی شیرینی پخش می کند. بادکنک و شیرینی و تولدت مبارک. شیرینی عروسی است. هان... مبارک باشد برادر. به سلامتی.

_ نخواب... هی... نخواب...

سرم تاب بر می دارد روی گردن و عق می زنم... روی تن های سوخته... روی بادکنک... روی شیرینی... روی برادر...

سطل چندم بود؟ حرف می زنی یا نه؟ خواهش کنم؟ حرف بزن. می خوابیم. پوتینم را فشار می دهم روی سینه ات... می چسبی به شوفاژ. بخار می کند تنت و جز می زند آب .

ـ سرش را می گیری برادر؟

می گیرم... می گیرم...

سرم تاب می خورد و بوی کباب می آید... خوابی؟ خوابی...

_ نخواب...

+ نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 22:31 توسط پردیس کریمی |

 

حرف مفت...

این روزها دارم فکر می کنم که چرا اینهمه ادا؟ چرا اینهمه تقلا برای دادن سر و شکل شیک و تمیز به کثافت ارثی زندگی؟  چه لزومی دارد خرج اینهمه کلمه برای باوراندن تفاوت به خودت؟

به خودت هم نه ، که همیشه در آخرین لحظه های مبارزه سپر می اندازی و شانه ای از سر بی خیالی بالا می دهی که خب که چه؟ همین است که هست...

هیچ حرف جدیدی نیست... هیچ راه نرفته ای... هر ماجراجویی تازه ای تنها انتخاب یک تکرار از میان هزاران گزینهء تکراری دیگر است...

تمام قد باید ایستاد رو به اینهمه چهارچوب های تنگ و عق زد...

تمام قد باید ایستاد رو به اینهمه ادای تنگی چهارچوب ها اذیتم می کند و عق زد...

تمام قد باید ایستاد رو به آینه و کلمه و تویی که چشم دوخته ای به اینهمه بلاتکلیفی و عق زد...

باید عق زد روی تمام قد... روی ایستادن... روی عق زدن...

بهتر نیست همه دهانمان را ببندیم و در سکوت به ترکاندن آخرین حباب های روی آب مشغول شویم؟

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 16:9 توسط پردیس کریمی |

ساعت هشت صبح بود . گفتم شما برید تو صف... نزدیک که شد نوبتتون زنگ بزنید ما هم بیایم. گلی و مامان رفتن مدرسهء نمی دونم چی چی تو چیذر که رای میدیم. من و پویا موندیم خونه فیلم دیدیم. نیم ساعتی یه بار زنگ زدیم نشد نوبتتون؟ نشد؟ نشد؟ نشد؟ ساعت دو و نیم بود گفتم بریم ببینیم مگه چقدر شلوغه؟ خیلی شلوغ بود... یه دختره بود از آمریکا اومده بود کلی حرف زدیم باهاش... یه مامانه بود با شوهرش و مادر شوهرش و دو تا پسر دو قلوش اومده بودن... واسه یکیشون نامزد کرده بود تازه... هفت هشت تا از این بچه های راحت ژولی پولیه پسر مو بلند دختر لباسه گل گلیه گشاد و موی بافته و اینا هم بودن... خیلی بودیم... تا چند صد متر توی خیابون هم بودیم... همه خندون... همه با چشمای آشنا... همه مطمئن... یه پیرزنی اومد صد و یک سالش بود... دستش رو گرفته بود دخترش... تا روی زانو قوز کرده بود... ما ها اونقدر دست زدیم و جیغ کشیدیم و سوت زدیم که رفت تو و رای داد و برگشت و وی نشون داد و رفت... ساعت چهار نوبت ما شد. همه به هم گفتیم با خودکار خودتون بنویسین... به مسئولش گفتیم شماره کارت ملی چرا نمی نویسی؟ یالا باید بنویسی... ننوشت... کامپیوترا خاموش بود... گفتن سیستم قطعه... گفتن حتمن کد هر کاندید رو هم بنویسیم کنار اسمش. روی دیوار زده بود میر حسین موسوی خامنه کد چهل و چهار . نوشتیم میر حسین موسوی خامنه کد چهل و چهار. برگشتیم خونه... ناهار نداشتیم. زنگ زدیم پیتزا آوردن... خوش بودیم. نه و نیم شب بود... بابا زنگ زد که برین ستاد موسوی... حمله کردن بهش انگار... دویدیم تا ستاد... مردم جمع بودن... چی شده؟ کی بوده؟ بسیجیا ریخته بودن به شکستن کامپیوترا و زدن و تیر اندازی هم شده بود...اشک آور زده بودن تو ستاد... لادن مستوفی بود و بهاره رهنما و مریلا زارعی... ما ندیدم... شنیدیم... ما که رسیدیم سوار ماشینشون کرده بودن و فرستاده بودنشون خونه... اول حسابی زده بودن و فحش داده بودن و شکسته بودن...  بعد برعکس شده بود... مردم جمع شده بودن... خلع سلاح شده بودن... پلیس اومده بود... مردم مهاجمین رو دست بسته تحویلشون داده بودن... پلیس براشون ماشین گرفته بود از توی صدر فراریشون داده بود... میگفتن ماشین یه سانتافهء مشکی بوده... مردم دویده بودن دنبال ماشین پلیس تیر هوایی زده بود که اخطار... برگردین... کارت هاشون رو گرفته بودن بچه های ستاد... یکی می گفت اینا دو روز پیش هم به ستاد فرمانیه حمله کرده بودن... تحویلشون دادیم... باز ولشون کردن...

یکی بود کت شلواری... گفت من از وزارت کشور میام... چی شده خانوم؟ گفتیم... گفت الان زنگ می زنم دانشجو... دست گرفتیم براش... شروع کرد حرف زدن با موبایلش که شما به من قول داده بودین... این کارا چیه؟ ما هی کامران کامران کردیم... کامران جون بی زحمت دو پرس کوبیده هم بفرست... کامران جون فلان... کامران جون بیسار... دیوونه بود به نظرم... خندیدیم بهش...

ده دفه از هر کی که از در ستاد میومد بیرون پرسیدیم چی شده؟ ده دفه برای اونایی که تازه می رسیدن تعریف کردیم که چی شده...

رو به رو یه حوزهء رای گیری بود... بسته بودنش... ساعت نه و نیم شب بود تازه... مگه تا دوزاده رای نمی گیرن؟ گارد ایستاده بود دم حوزه... لابد مواظب صندوقای رای ان...

خندیدیم کلی... گفتیم اینا دیگه آخرین لگداشونه... باختن...ما بردیم... یه موتوری اومد گفت دارنتو حافظ شیرینی میدن در ستاد احمدی نژاد... ساعت یازده بود تازه... یکی گفت بریم در وزارت کشور تا صبح... نکنه می خوان تقلب کنن؟ راه افتادن... ما نرفتیم... برگشتیم خونه... خوابیدیم...ساعت دو و نیم شب... باباهه زنگ زد... خوابیدییییییییییییییییین؟ تموم شد... احمدی نژاد انتخاب شد... گوشی رو کوبید... انگار تقصیر ماست که خوابیدیم...
ما هاج و واج... مگه میشه؟ امکان نداره... نشستیم پای شبکه خبر... چه قدر صاف و تمیز رای می شمارن... چقدر خط کشی شده... پنج صبح خوابیدیم... گریه هنوز نیومده بود...
فردا ده و نیم صبح با تنه لرزون دم ستاد...گریه هنوز نیومده بود... زار می زدن بچه های ستاد... مردم جمع شدن... زار می زدن بچه ها... میرحسین چی می گه؟ یکی وسط گریه گفت میر حسین هیچوقت نمیگه چیکار کنین... خون کسی رو گردن نمی گیره... برین ستاد مرکزی... همه اونجان... ولیعصر... میر حسین هم اونجاست... راه افتادیم...

اینطوری شروع شد...

* گریه اولین بار چند روز بعد آمد . نرسیده به فردوسی...  وقتی که میر حسین از کنار ما گذشت و زمین می لرزید از صدا...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 13:36 توسط پردیس کریمی |