|
داستان کوتاه و چیزهای دیگر
|
چیزی که کم دارم زندگیست.
تا بعد.
نشسته بودم کنار پنجره و فکر می کردم که الان خودم را می اندازم پایین... الان خودم را می اندازم پایین... نمی انداختم ، ولی کسی چه می دانست؟ شاید یک روزی وسط همین تکرار خودم را می اندازم پایین خودم را می اندازم پایین شکل کلمه می شدم و خودم را می انداختم. آدمیزاد به امید مرده هم هست.
حالا چقدر خم شده بودم و چندمین خودم را می اندازم پایین بود که می گفتم یادم نیست. یادم هست که از صبح دو تا گربه توی کوچهء زیر پنجره افتاده بودند به جان هم. صدایشان کش می آمد روی تنم و اینهمه شیشه را وقتی چشم هام بپکد روی آسفالت کی می خواهد جمع کند؟
چشمهام را ریز کردم به نقشهء روی دیوار. نیویورک کدام وره آمریکاست؟ رو به اروپا یا چین؟ بهش میاد که رو به اروپا باشد... هی پلک ها را به هم نزدیک می کردم و هی نمی شد ریز ریز های روی نقشه را از کنار پنجره دید. لعنت. کدام ور بود نیویورک؟ اگر به من است که می گویم نیویورک و سیاتل و واشنگتن همه رو به اروپا هستند، سرد و بارانی. سانفرانسیسکو و ال ای و ما بقی رو به چین. ساحل غربی به نظرم آفتابی تر است. شاید چون خورشیدش دیرتر غروب می کند مثلن! چرند. حالا می بینی هر کدام یک وری هستند بی ربط به دیگری ها. لعنت... نمی بینم.
ولی اگر اینطوری هست که من فکر می کنم چطور میامی ساحل شرقی است؟ همیشه یک جای کار می لنگد. الان خودم را می اندازم پایین. گور بابای نیویورک و میامی و ال ای. گور بابای گربه ها.
دروغ چرا. هیچ فکر نمی کردم که اینهمه شیشه را وقتی چشمهام بپکد روی آسفالت کی می خواهد جمع کند.
خواب زبان های آبی می بینم... تن های آونگ... خواب چشم های وق زده و مچ های بسته... خواب رد راه راه شوفاژ روی تنت...
_ نخواب... هی... نخواب...
زندگی هنوز خیس و چسبناک نشسته به تنم... مثل لباس... مثل آن تکه پتوی کهنهء سفت شده از کثافت که چند نفر به چند نفر می چیدند روی هم و چهار طرفش را یا علی... بلند می کردند و چه فرق می کرد که شکمش خم کمر کدامتان باشد و کمرش چنگ انگشت های کدامتان...
من خوابم... خواب... هنوز از آن پله ها لرز لرزان پایین می آیم و دست می گیرم به دیوار که نیفتم . چشم هام را هی باز و بسته... هی باز و بسته و اینهمه بادکنک کبود را کی از سقف آویزان کرده؟
_ نخواب... هی...
سطل آب را که خالی می کردم روی سرت چشم هام می سوخت . آب شتک می زد روی لباس های خاکی و باید می خوابیدم... باید می خوابیدم... لگد می زدم به سطل... به میز... به تو... به خواب و باز پله... پله... پله را می روم پایین و عرق راه می گیرد روی کمرم . تن های کبود تاب می خوردند و راه راه قهوه ای از لباس گذشته و بوی کباب می آید... بوی آدم...
یکی شیرینی پخش می کند. بادکنک و شیرینی و تولدت مبارک. شیرینی عروسی است. هان... مبارک باشد برادر. به سلامتی.
_ نخواب... هی... نخواب...
سرم تاب بر می دارد روی گردن و عق می زنم... روی تن های سوخته... روی بادکنک... روی شیرینی... روی برادر...
سطل چندم بود؟ حرف می زنی یا نه؟ خواهش کنم؟ حرف بزن. می خوابیم. پوتینم را فشار می دهم روی سینه ات... می چسبی به شوفاژ. بخار می کند تنت و جز می زند آب .
ـ سرش را می گیری برادر؟
می گیرم... می گیرم...
سرم تاب می خورد و بوی کباب می آید... خوابی؟ خوابی...
_ نخواب...
حرف مفت...
این روزها دارم فکر می کنم که چرا اینهمه ادا؟ چرا اینهمه تقلا برای دادن سر و شکل شیک و تمیز به کثافت ارثی زندگی؟ چه لزومی دارد خرج اینهمه کلمه برای باوراندن تفاوت به خودت؟
به خودت هم نه ، که همیشه در آخرین لحظه های مبارزه سپر می اندازی و شانه ای از سر بی خیالی بالا می دهی که خب که چه؟ همین است که هست...
هیچ حرف جدیدی نیست... هیچ راه نرفته ای... هر ماجراجویی تازه ای تنها انتخاب یک تکرار از میان هزاران گزینهء تکراری دیگر است...
تمام قد باید ایستاد رو به اینهمه چهارچوب های تنگ و عق زد...
تمام قد باید ایستاد رو به اینهمه ادای تنگی چهارچوب ها اذیتم می کند و عق زد...
تمام قد باید ایستاد رو به آینه و کلمه و تویی که چشم دوخته ای به اینهمه بلاتکلیفی و عق زد...
باید عق زد روی تمام قد... روی ایستادن... روی عق زدن...
بهتر نیست همه دهانمان را ببندیم و در سکوت به ترکاندن آخرین حباب های روی آب مشغول شویم؟
یکی بود کت شلواری... گفت من از وزارت کشور میام... چی شده خانوم؟ گفتیم... گفت الان زنگ می زنم دانشجو... دست گرفتیم براش... شروع کرد حرف زدن با موبایلش که شما به من قول داده بودین... این کارا چیه؟ ما هی کامران کامران کردیم... کامران جون بی زحمت دو پرس کوبیده هم بفرست... کامران جون فلان... کامران جون بیسار... دیوونه بود به نظرم... خندیدیم بهش...
ده دفه از هر کی که از در ستاد میومد بیرون پرسیدیم چی شده؟ ده دفه برای اونایی که تازه می رسیدن تعریف کردیم که چی شده...
رو به رو یه حوزهء رای گیری بود... بسته بودنش... ساعت نه و نیم شب بود تازه... مگه تا دوزاده رای نمی گیرن؟ گارد ایستاده بود دم حوزه... لابد مواظب صندوقای رای ان...
خندیدیم کلی... گفتیم اینا دیگه آخرین لگداشونه... باختن...ما بردیم... یه موتوری اومد گفت دارنتو حافظ شیرینی میدن در ستاد احمدی نژاد... ساعت یازده بود تازه... یکی گفت بریم در وزارت کشور تا صبح... نکنه می خوان تقلب کنن؟ راه افتادن... ما نرفتیم... برگشتیم خونه... خوابیدیم...ساعت دو و نیم شب... باباهه زنگ زد... خوابیدییییییییییییییییین؟ تموم شد... احمدی نژاد انتخاب شد... گوشی رو کوبید... انگار تقصیر ماست که خوابیدیم...
ما هاج و واج... مگه میشه؟ امکان نداره... نشستیم پای شبکه خبر... چه قدر صاف و تمیز رای می شمارن... چقدر خط کشی شده... پنج صبح خوابیدیم... گریه هنوز نیومده بود...
فردا ده و نیم صبح با تنه لرزون دم ستاد...گریه هنوز نیومده بود... زار می زدن بچه های ستاد... مردم جمع شدن... زار می زدن بچه ها... میرحسین چی می گه؟ یکی وسط گریه گفت میر حسین هیچوقت نمیگه چیکار کنین... خون کسی رو گردن نمی گیره... برین ستاد مرکزی... همه اونجان... ولیعصر... میر حسین هم اونجاست... راه افتادیم...
اینطوری شروع شد...
* گریه اولین بار چند روز بعد آمد . نرسیده به فردوسی... وقتی که میر حسین از کنار ما گذشت و زمین می لرزید از صدا...