تبليغاتX
اقلیما دختر آدم
داستان کوتاه و چیزهای دیگر

 

خوب که نگاه کنی فرقی نمی کند امروز یا فردا یا صد سال دیگر . من آدم ماندن نیستم . آدم انتظار . آدم جنگیدن و ساختن هم . این ها را که می گویم ، یکی یکی قرص های ریز و درشتی را که جا مانده توی یخچال و قفسه های خاک گرفته و سبد دارو ها یک جمله در میان می گذارم روی زبان و بطری را سر می کشم . بگو نوش...

می خواهم بخوابم و دیگر به هیچ صور و صدا و بوسه ای بیدار نشوم . می خواهم برگردم به آن دالان تاریک و سیاه که نه پسمان روشن بود و نه پیشمان ، آنجا که رفتن و ماندن و برگشتن همه یکی بود از رحمت تاریکی .

با هر انگشت قرص های بی شکل و وارفته را پس می دادی به زندگی و گفتم کاش مرد بودی... کاش خواستنت خواستن بود... مرگ را هم نصفه نیمه می خواهی... مرگ می خواستی خب این تیغ... بگیر بزن... این پله ها... برو بالا... تا آنجا که عشقت به مرگ می کشد و بعد بپر به آغوشش... دل نداری که چشم بدوزی در چشمش ، چرا بیست تا و سی تا و چهل تا؟ تا صد نمی توانی بشماری؟ تا دویست؟ تا جایی که نفست برود و صدایت ببرد؟ کاش نرسیده بودم...

دستت را تیغ کرده ای بر گردنم...

- می بینی؟ مرگ همین فشار برندهء همیشگی است بر گلوی زندگی... شمشیری که هر دم بیشتر فرو می رود . گریزی نیست . یا دردش را تاب می آوری تا روزی که از رگ و پی بگذرد ، یا گلو به تیغ می کشی و تمامش می کنی . باقی همه بیهودگی است و کش دادن بطالت برای رو در روی تصمیم نایستادن . کدام؟

کدام؟ من آدم تماشایم... نه تصمیم و تاب . من آدم فراموشی ام... یادم می رود که گفته بودم تو را هر جور که هستی می خواهم و نه ذره ای شبیه تر به دلخواه که دلخواهم تویی... یادم می رود که گفته بودم تو را به همین دوری... به همین تلخی... به همین سختی می خواهم... یادم می رود که گفته بودم تو را برای خودت می خواهم نه برای خودم... یادم می رود که گفته بودم تو را نمی خواهم...

یادم می رود که تیغ مرگ فشرده برگلویمان ، هر نفس عمیق تر می برد... می ایستم به تماشای آن که تاب می آورد مرگ و زندگی را با هم و آن که وزن زندگیش را می اندازد روی دوش مرگ و تمام .

همیشه دوست داشته ام افتادن پرده را ببینم و حق بده که بنشینم تا لحظهء آخر...

تو ولی صبر نداشتی . چشم تماشا نداشتی . آن قدر جدی بود همه چیز زندگی برایت که زود تلخ می شدی از بازی هایش . زود تلخ می شدی از گذر ثانیه ها . زود تلخ می شدی از دویدن و نرسیدن . زود تلخ می شدی از هر چیزی که آن طور که می خواستی نبود و زود تلخ شدی از من .

بگو نوش...

نمی دانم تا آخرین دانه را پس دادی یا نه... آن قدر پس داده ای که مردنت را عقب بیندازد... حداقل تا آخر حرف های من .

از آن همه کلمه که می توانست مال من باشد هیچ نمانده...

بگو نوش...

سیگاری می گیرانم و دودش را فوت می کنم توی صورتت . هنوز منگ مردن نیمه کاره ات هستی و شاید بهتر بود می نشستم و نگاه می کردم که خوابت چطور هی عمیق و عمیق تر می شود و بدنت سردتر .

بگو نوش...

لابد نمی خواستی بمیری که بعد از اینهمه سال زنگ زدی به من که بدرود . یا شاید می خواستی اختیارش را بدهی به من . اختیار بودن و نبودنت را .

اولش که این نبود... اولش جان های به هم رسیده بود از پس هزار زندگی بی هم . اولش روح های آشنا بود... تن های گداخته بود... اولش از یاد بردن دلتنگی به دنیا آمده با من بود برای دیگری... همین جان و روح و تن و دلتنگی است که مرا با یک بدرود کشانده به بستر مرگت... تو را کشانده به تیغ به دست من دادن و اجازهء نفس از من خواستن...

بگو نوش...

تا آخرین قطره سوزاندیم هم را... بعد دیگر شور نبود و بود... بعد دیگر دلتنگی نبود و بود...  بعد دیگر هیچ چیز تازه ای نبود و بود...

تو از من به دیگری پناه می بردی و من از تو به خودت... آزار می دادیم هم را... می خواستیم هم را برای تمام عمر و بس نبودیم برای تمام عمر هم .

بگو نوش...

گفتی تمام . گفتم تمام .

خفته در آغوش دیگری نیمه شب به نیمه شب انتظار تو را می کشیدم... انتظار مرگی که تو بخواهی برایم... انتظار مجنون از در درآمدنت... انتظار تیغی که بکشی بر گلویم و جان... جان... جانی که بستانی از من...

بگو نوش...

گمانم تو هم کم انتظار مرا نکشیده ای که حالا خراب و نیمه جان بالاخره تیغ را داده ای دستم...

بگو نوش...

پا به پای جانی که از من به تو می گریزد چشم هایم سنگین می شوند... بیا نزدیک تر... دست هایت را می پیچم دور تنم و سر می گذارم بر سینه ات... پرده دارد می افتد و همهء عمر سوختهء همین چند نفس بوده ام...

بچرخیم؟

نوش.

کاش ندویده بودم...  کاش دستت را نمی کشیدم که تندتر و تندتر و تندتر... شاید می شد تکیه کرد به تاریکی و ماند... در همان لحظه ماند...

 بخوابیم .

.

.

.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 16:8 توسط پردیس کریمی |

 

خب راستش اصلن فیلم خوبی نبود . یعنی نه بازیه نا بازیگر هاش بی آزار بود... نه آدم های اسم و رسم داره دنیای موسیقیش جلوی دوربین خوش نشسته بودن... نه قصه... نه هیچی...

به عنوان چند تا کلیپ پشت سر هم بشینی به تماشا فک کنم کمتر اذیت بشی... اون وسط مسط هاش رو هم بزن جلو... البته یک دور هم بشین تک تکه دیالوگ های بهداد رو سیر تماشا کن... اینقد که اصلن خودش نیست... اینقد که بازیگره این پسر...

یعنی خداوندگار را من ملاقات کردم در آن لحظه ای که حامد بهداد از خواب پا شد و گفت پشت سره من گوسیپ می کنی؟؟؟؟

شرمنده خانومه نگار شقاقی... هر بار که شما دهن به دیالوگ باز می کردی ما دچاره یخ زدگی و اینجور احوالات می شدیم...

در پایان نتیجه می گیریم که صدای اون دختره خیلی خوب بود با تشکر از آبجیز . استیله اون آقای راک خوان هم به علاوهء موسیقیش حرف نداشت با تشکر از بادی بینگول . صدای خود بهمن قبادی هم از این یکی فیلمش خیلی بهتر است .

* عکسی از فیلم پیدا نکردم که بهداد هم توش باشه .

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 13:15 توسط پردیس کریمی |

 

ما نرفته بودیم که بکشیم... که دست بلند کنیم... که سنگ پرت کنیم...

ما کسی را نکشتیم... ما دستی به زدن بلند نکردیم... ما سنگ پرت نکردیم... ما که می گویم من و یک در میان این طرفی و آن طرفیم را می گویم . نه کنار دستیم... نه نفر جلویی...

خودت که می دانی در آن میانه وقت بحث نیست... وقت راضی کردن کسی به کتک خوردن و امیدوار کردن کسی به نتیجهء این کتک خوردن... حالا بماند که خیلی وقت ها دلت هم خنک می شود که تو اگر نمی زنی یک نفر دیگر هست که نمی گذرد... یک نفر دیگر هست که جواب سنگ را با سنگ می دهد... نمی خواهم برسم به گلوله...

من نمی زنم... نمی کشم... نه چون نمی خواهم مثل آن طرفی ها شوم ـ که زیاد شنیده ام می گویند ـ چون می خواهم مثل خودم بمانم... می خواهم بعد از این همه ، بعد از تمام شدن این همه شرمندهء هیچ لحظه ای نباشم... می خواهم حتی یک لحظه هم دور از خودم نشده باشم توی این خیابان ها و در کنار شما و رو به روی آنها...

از روز اولی که رفتیم به خیابان ، من و همان یک در میان مردم دیگر ، نرفته بودیم که بزنیم... رفته بودیم برای کتک خوردن... بعدتر برای مردن... هنوز هم همان است... من فکر می کنم که هر تن خونین از طرف ما هزار نفر از طرف دیگر کم می کند... حالا اگر نمی آورد سمت ما هم نیاورد... من می بینم که چطور لاغر تر و لاغر تر می شود هیکل باتوم به دست و عربده کشه رو به رو...

من فکر می کنم که هر کشته از ما یعنی هزار تن دیگر که به ما می پیوندد... 

من فکر می کنم که هر صورت کبود... هر استخوان شکسته... هر چشم گریانی از ما هزار دل از آن طرفی ها سرد می کند...

تو اگر سنگ بر می داری بردار...

سلاح من اما تنم است...

هی... چماق به دست... منو بزن...

 

* این را قبل از این داستان ها نوشته بودم... قبل از این آتش گشوده و این بی پروا به گلوله بستن ما... خیلی سخت است که امروز هم بگویم همان... اما همان... خون ما دامنگیر تر است از زور بازویمان... از نفرت مان... از وحشت مان...

من نمی کشم... گیریم چند باری اختیار از دست داده باشم و فریاد که بکش...

 البته اون سنگی که خورد پسه کلهء یارو خب دفاع از خود بود!!! حساب نیست!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 13:35 توسط پردیس کریمی |

 

باید کسی باشد در هنگامهء اندوه ، که تو را ، با غمت ، جا دهد میان سینه و گودی گلو...

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 14:5 توسط پردیس کریمی |

 

کلمه معشوق بی وفاییست...

 یک روز چنان تا استخوانت را به تن می فشارد که خیال می کنی هجر هرگز از راه نمی رسد . روز دیگر چنان دل از تو بریده و واگذارت کرده به خود که باورت نمی شود روزی نزدیکی ای هم بوده و آغوش یاری و شور آمیختنی... انگار که همه را به خواب دیده باشی و اینها رد بوسهء کلمه نیست بر انگشتانت...

تلخ و خراب به خود می پیچی که چه شد آن شوخ و شنگی ها؟ چه شد آن همه جوشیدن معشوق در دل... بر زبان... بر قلم... چه شد؟

می مانی چشم به راه اتفاقی که بازگرداند معشوق را که عشق در مراجعه است... غم در مراجعه است... دلتنگی در مراجعه است و کاش که بازگردد... کاش که بخواهد مرا... کاش که بپیچد به تنم کلمه... کاش که نرفته باشم از دلش...

کاش حسود باشد کلمه... می پیچی در عشقی دیگر که برانگیزی کلمه را... که بیاید و از آغوش دیگری بیرونت بکشد و باز یکی شوید...

کاش دل نازک باشد کلمه... داد می زنی... من تاب تو را ندارم... من تاب بی تویی را ندارم... من هم قدر تو نیستم... و برگردد به دلداری...

کاش دل داشته باشد کلمه... ناله می کنی... ببین درد را در بند بندم... ببین زخم هایی که از تو دارم... ببین که تب کرده ام بودنت را... و برگردد به مرهم...

کاش برگردد به من... کاش برگردد به من کلمه...

کاش که کلمه نیز چون دردش در مراجعه باشد...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 20:23 توسط پردیس کریمی |

 

اولین کتابی که خواندم پرنده ای به اسم شادی ـ یا یک همچین چیزی ـ بود .

اول دبستان را نصفه نیمه در دخترانهء اصفهان و پسرانهء اهواز ـ که خاله ام ناظمش بود ـ گذراندم . مادرم بین رفت و آمد های بی شمارش به دادگاه انقلاب و زندان و هزار و یک جای دیگر یادش مانده بود که مزهء کتاب را باید از همان اول الفبا چشید... دست من و علی و شیرین را گرفت و برد کتاب فروشی ، خودمان انتخاب کردیم کتاب را ، پرنده اش رنگی رنگی بود و قدش هم بلندتر از کتاب های دیگر بود . می نشستیم زیر کولر گازی و به نوبت هر کدام یک صفحه می خواندیم و اگر بی غلط بود پنج تومان جایزه می گرفتیم . علی که استعدادش را نداشت و پنج تومان ها بین من و شیرین به نوبت می چرخید .

داستان غمناکی داشت . کوهی وسط بیابان دل به پرنده ای می بازد که چند روزی روی سنگ هایش استراحت کرده . پرنده وقت رفتن قول می دهد که برگردد و کوه در نبود پرنده آنقدر گریه می کند که سنگ ها می شکنند و چشمه ها جاری می شوند . سال بعد پرندهء دیگری می آید که باز هم اسمش شادی است با خود جوانهء سبزی می آورد و سال بعد تر هم شادی دیگری و جوانهء دیگری و خلاصه آخرش کوه سبز می شود از عشق شادی ها .

کتاب اول که تمام شد فهمیدم چه فریب بزرگی خورده ام . دیگر خبری از پنج تومانی های زرد نبود و تازه باید کلی هم دختر خوبی می شدم تا کتاب تازه ای برایم بخرند . کلاه برداریه تمام عیاری بود . همان قضیهء جنس خوبه رفاقتیه قبل از اعتیاد...

بعدتر که همه دور هم جمع شدیم ، زیرزمین نمور با دبه های ترشی و شراب و چمدان های قدیمی و قفسه های کتاب شد جذاب ترین جای خانه برای من .

تند تند بر باد رفته می خواندم و به یاد هم کلاسی های کچلم و آن مدرسهء پسرانه آه می کشیدم . راستش را بخواهی حالا فکر می کنم خیلی زود بود کشف جذابیت کتاب . خیلی زود بود رفتن سراغ کتاب های زیرزمین . خیلی زود بود سخنرانی تروتسکی در پلنیومه نمی دانم چندم را خواندن . شاید اگر همه چیز به وقتش می آمد الان یادم مانده بود فرق مارکسیسم و آن دیگری را... برای بچهء دوازده سیزده ساله همان مادر گورکی هم زیاد بود . قصه های صمد هم حتی... این قدر که تلخ بود و اشک می آورد با خودش و شرم .

از مرحمت کتاب دوست و رفیق زیاد نداشتم و آنهایی هم که بودند شریک لذت خواندن نمی شدند و همیشه پای رفاقتمان با هم می لنگید...

نشسته ام رو به رویت و دارم جمله ردیف می کنم که وقت بگذرد... انتظار نقطهء عطف و پایان منطقی و نتیجه گیری اخلاقی نداشته باش لطفن... اصلن انتظار نداشته باش لطفن...

خلاصه که کتاب همه اش لطف نیست... همه اش خوبی نیست... همه اش یار مهربان و اینجور چیزها نیست... یک وقت هایی هوو است... یک وقت هایی اصلن عاشقیت از جان است... از آنهایی که می سوزانندت تا آخرین ذره... شعله ورت می کنند و بعد دیگر هیچ چیز برایت گرم نیست... رنگی نیست... هیچ چیز به دهانت مزه نمی دهد آن قدر که یگانه بوده آن مزه و رنگ و شور...

خوب است که دیگر هیچ وقت گرم هیچ نگاهی نشوی؟

خوب است که دیگر دلت به هیچ رفاقتی قرص نشود؟

خوب است که دیگر نلرزی از محبت دلی؟

 این روزها احساس پیری می کنم و این کلمه ها هم انگار پیرترم می کنند... به سبک مادربزرگ ها می خواهم بگویم اگر یک روزی یک بچهء آدم را به من بسپرند ، اگر دختر بود حتمن می فرستمش مدرسهء پسرانه!! چون خوش تر میگذرد... کتاب هم ممنوع... چون آن قدر درد در زندگی خودش خواهد داشت که دیگر احتیاج به گریستن برای دردهای این و آن نداشته باشد...

وقتی آنقدر بزرگ شد که زورم دیگر به کتاب خواندن و نخواندنش نرسید ، معلوم است که تاب قصه را دارد و آزادش می کنم که بزند به دل کتاب ها... البته آن وقت هم بالزاک و ادبیات روسیه به کل ممنوع است... مگر چقدر طاقت خاکستر دارد آدم روی رویاهایش؟

حالا اینکه این نوشتهء پاره پاره در مدح قدرت کتاب بر آیندهء همهء بچه های تازه آشنا با کلمه بود یا در مذمت آن با خودتان است .

* تازه اگر بفرستمش مدرسه!!!

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 15:13 توسط پردیس کریمی |

 

سر کارم و تند تند و دو لپی قورمه سبزی می خورم . فکر می کنم الان که در حین اغتشاش گروهکی ها یا استکبار جهانی یا اصلن همین آرش حجازی کشتنم ـ گیهان پیشبینی کرده و چون پیشبینی ها رو شخصن به واقعیت تبدیل می کنه ، شک جایز نیست ـ  هی آه می کشم که اون آخرین قورمه سبزیه عمرم را کاش خوشمزه تر خورده بودم...

بچه ها خودتونو نیگر دارین من راسه چهار می رسم بهتون!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 15:5 توسط پردیس کریمی |