تبليغاتX
اقلیما دختر آدم
داستان کوتاه و چیزهای دیگر

 

آقاجان من کیمیایی دوست ندارم... سینمایش را... حرف هایش را... ادا و اصولش را... اصلن یک جورهایی به نظرم کلاهبرداریه تمام عیاری است که هر بار به امید دیدن چیزی از آن استادیش ـ که می گویند ـ برویم به دیدن فیلم و بعد دست از پا دراز تر بیاییم بیرون و حتی نتوانیم پولمان را پس بگیریم...

خلاصه می خواهم بگویم که اصلن گارد دارم و بعد از سربازهای جمعه قسم خوردم گول هیچ رنگ و لعاب و تیم بازیگری و خلاصهء داستانی را نخورم و نبینم فیلم هایش را...

این آخری را هم دست تقدیر و پای سرنوشت و آن یکی چیزه قضا و قدر ما را با پس گردنی برد... یعنی رفته بودیم هر چیزی را ببینیم غیر از محاکمه در خیابان ، اما هیچ چیزی بهمان نخورد الا همین محاکمه در خیابان . دل را زدیم به دریا و گفتیم جهنم...

نه که بخواهم بگویم دیدم یک گوشه از استادیش را... نه که اصلن دوست داشته باشم فیلم را یا خوشم آمده باشد حتی ، اما کمتر از همیشه روی اعصاب بود . کمتر از همیشه قوانین تخیلی دنیای ناشناختهء مردهای گم و گور و ناموجود کیمیایی را داشت .

حالا نمی خواهم بنشینم و فیلم را تعریف کنم و بعد بگویم که اصلن فروتن و کریمی داستان اضافه ای داشتند که هیچ جوره نمی چسبیدند به ماجرا و اصلن شما را چه به داستان های پیچ در پیچ و متقاطع آقای کیمیایی؟ همان یک داستان سر راستتان را درست تعریف کنید اول . و بعد هم بپرسم که شما اصلن توی چه زمانی نفس می کشید که هنوز داستان خیانت را با خون می شویند از زندگی؟

می خواهم بگویم که همهء سرخوردگی هایم از فیلم هایتان را بخشیدم به همان یک جملهء پولاد... همان که توی بیابان با بغض و خشم و عشق و نفرت و یک عالمه چیز دیگر هوار می زند سر دنیا... عاشق حسوده...

بعد اصلن نمی دانی از کجا خشم و حسرت و حسادت فروخوردهء تمام این سالها خراب می شود سرت و همان بهتر که چراغ ها خاموشند و مشت هنوز می رسد به دندان...

فیلم برداریش را هم دوست داشتم جدای همه چیز... صداهای فیلم ولی رسمن دیوانه ات می کرد... همهمهء خیابان انگار تنت را می خورد... از همه بدتر هم صدای ماشین ها... حالا نیا بگو که عمدی بود و این حرف ها... خیلی زیاد بود برای داستان... انگار که لباس گشاد به تن نحیف مترسک !

اون پیرمرد خنزر پنزریه هم خوده فردین بود انگار...

بعد یک سوال دارم از محضرتون آقای کیمیایی... تا کی این پولاد طفلکی باید همبازی دختر های چشم و ابرو مشکی و لب قلوه ای با پره های بینی برجسته که شما می پسندید بشود؟ همان اندیشه فولادوند را می گذاشتید بازی کند و این یکی را معرفی نمی کردید...

رضا یزدانی آخر فیلم هم مثل همیشه بهترین قسمت ماجرا بود!!!

این هم از بدجنسی آخرم!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 12:35 توسط پردیس کریمی |

 

یک حرف هایی هست که قیمتشان به نگفتن است .

داستان نا تمام مثل چهار پایهء لق و توی آویزان از طناب می ماند . نه دلش را داری بپری و تمامش کنی ، نه آنقدر لق است که ببشکند و تمامش کند .

داستان های نا تمام زندگی من هم دارند تمام می شوند . یکی را رها می کنم که به راه خود برود و یکی رهایم می کند که به راه خود برود .

شاید بهتر بود می پریدیم و منتظر نمی ماندیم تا تمام این سالها و لحظه ها حرام شوند و طناب بپوسد و بتوانیم بیاییم پایین...

این ها را که می نویسم درد ندارند... بفهم اینرا که غصه نیست توی صدایم وقتی می گویم رهایم می کند... رهایش می کنم... بفهم این را که از وقتش گذشته بود و طناب خودش پوسید و افتاد روی شانه مان و ما انگار که باورمان نشده هی نگاه کردیم به بالای سر و به زیر پا و مدتها گذشت تا توانستیم بیاییم پایین و بایستیم روی زمین سفت...

حالا تو دلت درد میخواهد و غم از جای دیگر بجو...

یک چیزهایی ولی همیشه می مانند بالای چهار پایه... مثل چشم های تو... مثل بوسه های او... مثل بغض های تو... مثل آن آخرین روز شهریور و مخلفاتش...

مثل عطری که سالها بعد از رفتن صاحبش هم مانده لای لباس... مانده روی بالش... مانده توی مشام... از این مانده ها می شود نوشت و از شما نه... داستان ما تمام شد و دیگر هیچ کدامتان جای دیگری را در سینهء من تنگ نمی کنید .

* لابد اشباح سال های گذشته هنوز به اینجا رفت و آمد دارند که اینقدر بوی گذشته ها را می دهد دهانم...

* حالا که حرف داستان نا تمام شد یک نفر پیدا شود و مرام بگذارد و این داستان سیب های روی آب ما را تمام کند لطفن .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 14:50 توسط پردیس کریمی |

 

آدم همیشه دلش پهلوی آن چیزی است که دریغش کرده اند...

من دلم پهلوی چشم های توست...

من دست هام پیچیده دور تنت...

نفس که می کشی به قدر یک آه نزدیک تر می شوی به من...

نفس بکش...

.

.

.

حالا می خواهی باور نکن اما تو که می گویم چشم های تو و او را کنار هم می بینم... نمی دانم به کدام نگاه کنم... سبزی او یا سیاهی تو؟ دلم گرمای بودن تو و او را با هم می خواهد... انتخابی ندارم... می گویم تو و هر دویتان جان می گیرید در چشمم...

سخت است انتخاب... هر دو را نداشتن راحت تر است تا یکی را نخواستن...

هر دو را داشتن اما جهنم است .

تحمل او را ندارم ، چون تو نیست .

بودنت تلخ و شیرین عشق و عذاب است چون به قیمت نبود اوست .

کاش روح تو به تن او پیچیده بود و من به گرد هر دو...

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 13:55 توسط پردیس کریمی |

 

خاله ام که مرد ، مادربزرگم خیلی شرمنده شد . از همهء ما عذرخواهی می کرد . از دختر خاله ام ، پسرخاله ام ، از فامیل های دور و نزدیک... عذر زنده بودنش را می خواست...

همه می گفتیم این چه حرفیه مادر؟ این چه حرفیه مادربزرگ؟ مگر از روی حساب و کتاب است؟ مگر نوبتی است که مثلن نوبت خودت را عقب انداخته باشی که او زودتر برود؟

ولی ته چشم های همهء ما هر وقت که نگاهش می کردیم یک چرای دور بود... چرا آن دیگری؟ چرا این نه؟

حالا فکر می کنم که همان چرا آنقدر در این سالها سنگین شد که آخرش مادربزرگم را کشت...

هیچ نمی توانی انکار کنی که پیرزن خودش خواست بمیرد بعد از اینهمه سال... طاقت چراهای بیشتر را نداشت لابد...

سه هفتهء دیگر یک سال می شود و تسلیتی لازم نیست...

آن موقع ها که زنده بود من همیشه به مردنش فکر می کردم... فکر می کردم که اوووه... چقدر داستان و ضرب المثل و اصطلاح با خودش به زیر خاک می برد و من هیچ کدام را ننوشته ام جایی... می نشستم و افسوس می خوردم به حال خودم که چه منبعی را دارم روز به روز از دست می دهم... هیچ وقت هم همت نکردم که بنشینم پای حرف هایش... بلد نبودم گوش بدهم... بلد نبودم حرف بکشم...

حالا دیگر هیچ کدام از داستان ها و متل هایش را هیچکس نخواهد شنید و افسوسی در کار نیست... من افسوس هایم را چشم در چشم او خوردم...

عادت دارم رخت عزای زنده ها را به تن خودشان بدوزم... بعد از مرگشان دیگر کاری نمی ماند برایم...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 14:48 توسط پردیس کریمی |

 

خوب نگاه کنید... ضبط کنید این روزها را... آخرین لگد های این موجود در حال احتضار را هم تاب بیاورید... بعدها باید تعریف کنیم برای زندگان دیگر که چطور داغ بر دلمان گذاشتند در آخرین روزها و چطور خون ما و دوستان ما گلوگیرشان شد...

.

.

.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 14:51 توسط پردیس کریمی |

 

* راستش می شود رفت و نگاه کرد به آرشیو و دقیق گفت از چه روزی اینجا شد یک جایی که همه حرفی را نباید روی در و دیوارش نوشت . یک جور هایی شد چهرهء رسمی من . شد بزرگتر از من . اصلن آن قدر جدی و خشک و مودب شد که دیگر نمی شد پاها را دراز کرد جلویش و از این ور و آن ور وراجی کرد...

حالا نه که بخواهم بگویم بد بود ها... ولی خب ادامه اش بیشتر از این برای من ممکن نیست... شاید چون نمی توانم ماهی یک داستان بنویسم . شاید چون ممکن است دیگر سالی یک داستان هم نتوانم بنویسم . شاید چون حیفم می آید متروکه شود اینجا وگرنه که هزار و یک جای دیگر دارم برای نوشتن های بی خودی و فحش دادن های ناموسی و نامه های عاشقانه .

به هر حال از امروز بر می گردم به رویهء سابق... آسمان و ریسمان قرار است ببافم باز... یک روزی ظرف شوی خیالاتی بودم و امروز نه که خیلی پیشرفت کرده باشم اما مهندس هپروتی هستم...

برای شمایی که خیلی وقت است از من بی خبرید می گویم که بالاخره با مدرک گرفتن هم از من مهندس در نیامد و همان طور که مصرانه به همهء استاد هایم سر همهء کلاس ها می گفتم مهندس الکترونیک نشدم . چند وقتی است کارمند یک شرکت کشتی رانی هستم . خب برای منی که هیچ جاه طلبی شغلی ای ندارم کار خوبی است. از اینترنت پر سرعت و حقوق معمولی و کار سبکش که بگذریم ، ساعت کاریش کمتر از جاهای دیگر است . از نه صبح تا سه بعد از ظهر . خب این یعنی وقت هست برای دیدن یک فیلم قبل از خواب حداقل!!!

تازه اعتراف می کنم که دارم معتاد این بازی آن لاین تراوین هم می شوم . یعنی انگ کارمندهای از زیر کار در رو است ها... شرط می بندم که برای امثال من طراحی شده که یک سرمان توی پرونده ها باشد و سر دیگرمان هر چند دقیقه یک بار توی بازی!!! ولی خب استعداد جنگیدن ندارم! استعداد معامله کردن هم... اینجوری هاست که خیلی طول می کشد تا سرزمین هایم را بزرگ کنم و مردمم را زیادتر!

عین زندگی واقعی!

یکی دو روز دیگه یخم باز میشه و از زیر سایهء اینجا بیرون میام و رفیق میشیم با هم باز!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 12:20 توسط پردیس کریمی |

 

توي خيابون دنبال حقت مي گردي؟

اين سواليست كه بارها و بارها از من ، از تو ، از مايي كه اين روزها خانه نمي نشينيم مي پرسند... شايد بايد عاقل باشيم و بگوييم نه . شايد بهتر است کنج خانه های امن مان ، لیوانی چای  به دست و سیگاری به دست دیگر ، آن قدر حرف ببافيم و ببافيم و ببافيم كه خيال همه راحت شود و رستگار شویم دسته جمعی .

حقيقت اما اين است كه بله . توي خيابان دنبال حقم مي گردم . توي خيابان به دنبال آزاديم . مگر توي همين خيابان ها نبود كه حق مان را سلب كردند؟ مگر توي همين خيابان ها نبود كه سال ها و سال ها به ميلشان رفتيم و آمديم و اگر اراده مي كردند نمي رفتيم و نمي آمديم؟ مگر توي همين خيابان ها نبود كه به ميلشان پوشيديم و نپوشيديم؟ خورديم و نخورديم؟ گفتيم و نگفتيم؟ چشم بستيم و نبستيم؟ مگر توي همين خيابان ها نبود كه هي قاب مان را تنگ تر و تنگ تر كردند؟ تو شايد يادت نباشد ، تو شايد نديده باشي ، تو شايد تجربه نكرده باشي ، من اما توي همين خيابان ها فحش خوردم . كتك خوردم . دستگير شدم . به جرم گذشتن از همين خيابان ها طوق گناه به گردنم انداختند و عكس از سه زاويه! گيريم كه در تمام زوايا لبخند مي زدم . لبخند مي زديم . گيريم كه در تمام اين سال ها هي كوتاه آمديم . هي عقب نشستيم . هي دايرهء خواست هايمان را ، حق هايمان را تنگ تر كرديم تا مبادا خطشان را رد شويم كه حوصلهء دردسر نداشتيم . كه حوصلهء حرف زدن هم نداشتيم . كه حوصلهء خودمان و خودشان را هم نداشتيم . امروز توي همين خيابان هاست كه مي شود خط ها را پاك كرد ، مرز ها را پاك كرد . مي شود دست در دست يكي از خودشان ، آن طور كه مي گفتند هم به ما و هم به خودشان ، يك حق را فرياد زد و ديد كه زياد هم ازهم دور نشده ايم انگار...  توي همين خيابان هاست كه مي شود هي بزرگ تر شد... هي قد كشيد... هي به خاطر آورد كه چه بوديم و چه شديم.. كه چه بايد مي بوديم و چه شديم... به خاطر آورد كه كجاها پا پس كشيديم و كجاها هلمان دادند عقب . سهم ما از اين خيابان ها اولين حقي بود كه نا حق شد و اين روزها سهم تمام اين سالهايمان را داريم پس مي گيريم كه اينطور ايستاده ايم . تو مگر سهم نداري از اين كوچه پس كوچه ها؟ از این خیابان ها؟ مگر شهر تو نيست؟ محلهء تو نيست؟ خيابان تو نيست كه اين طور طعنه مي زني به مني كه پا پس نمي كشم از خيابان؟ تو كه خمودگي تمام اين سالها و سكوتشان را هنوز كه هنوز است با خودت داري... تو كه آنقدر عقب نشسته اي از خودت كه ديگر خودي نمانده... تو كه حدت را ، حقت را ، خوردن و پوشيدن و خوابيدن و راه رفتنت را سپرده اي به تنگ چشماني كه مرده ات را هم راحت نمي گذارند به اختيار ، تو كه فراموشت شده طعم آزاد خيابان آنقدر كه گس است مزهء تازيانه زير دندانت ، تو كه در خلوت چهار ديواريت هم هر لحظه انتظار گزمه اي را مي كشي كه نوشت را هلاهل كند ، صداي ما بيدارت نكرده؟ صداي گلوله هايي كه خورديم بيدارت نكرده؟ ضجه هايي كه كشيديم بيدارت نكرده؟ تو كه همراه با ما در تمام اين سال ها تحقير شدي ، به بند كشيده شدي ، چوب و چماق خوردي ، بست نيست؟

گيريم كه بزنند... گيريم كه ببرند... گيريم كه بكشند... جز اين بوده مگر در تمام اين سال ها؟ بيا سهممان را به يادشان بياوريم... بيا سهممان را پس بگيرم... بيا حقمان را از همين خيابان ها پس بگيريم...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:22 توسط پردیس کریمی |