تبليغاتX
اقلیما دختر آدم
داستان کوتاه
 

توي خيابون دنبال حقت مي گردي؟

اين سواليست كه بارها و بارها از من ، از تو ، از مايي كه اين روزها خانه نمي نشينيم مي پرسند... شايد بايد عاقل باشيم و بگوييم نه . شايد بهتر است کنج خانه های امن مان ، لیوانی چای  به دست و سیگاری به دست دیگر ، آن قدر حرف ببافيم و ببافيم و ببافيم كه خيال همه راحت شود و رستگار شویم دسته جمعی .

حقيقت اما اين است كه بله . توي خيابان دنبال حقم مي گردم . توي خيابان به دنبال آزاديم . مگر توي همين خيابان ها نبود كه حق مان را سلب كردند؟ مگر توي همين خيابان ها نبود كه سال ها و سال ها به ميلشان رفتيم و آمديم و اگر اراده مي كردند نمي رفتيم و نمي آمديم؟ مگر توي همين خيابان ها نبود كه به ميلشان پوشيديم و نپوشيديم؟ خورديم و نخورديم؟ گفتيم و نگفتيم؟ چشم بستيم و نبستيم؟ مگر توي همين خيابان ها نبود كه هي قاب مان را تنگ تر و تنگ تر كردند؟ تو شايد يادت نباشد ، تو شايد نديده باشي ، تو شايد تجربه نكرده باشي ، من اما توي همين خيابان ها فحش خوردم . كتك خوردم . دستگير شدم . به جرم گذشتن از همين خيابان ها طوق گناه به گردنم انداختند و عكس از سه زاويه! گيريم كه در تمام زوايا لبخند مي زدم . لبخند مي زديم . گيريم كه در تمام اين سال ها هي كوتاه آمديم . هي عقب نشستيم . هي دايرهء خواست هايمان را ، حق هايمان را تنگ تر كرديم تا مبادا خطشان را رد شويم كه حوصلهء دردسر نداشتيم . كه حوصلهء حرف زدن هم نداشتيم . كه حوصلهء خودمان و خودشان را هم نداشتيم . امروز توي همين خيابان هاست كه مي شود خط ها را پاك كرد ، مرز ها را پاك كرد . مي شود دست در دست يكي از خودشان ، آن طور كه مي گفتند هم به ما و هم به خودشان ، يك حق را فرياد زد و ديد كه زياد هم ازهم دور نشده ايم انگار...  توي همين خيابان هاست كه مي شود هي بزرگ تر شد... هي قد كشيد... هي به خاطر آورد كه چه بوديم و چه شديم.. كه چه بايد مي بوديم و چه شديم... به خاطر آورد كه كجاها پا پس كشيديم و كجاها هلمان دادند عقب . سهم ما از اين خيابان ها اولين حقي بود كه نا حق شد و اين روزها سهم تمام اين سالهايمان را داريم پس مي گيريم كه اينطور ايستاده ايم . تو مگر سهم نداري از اين كوچه پس كوچه ها؟ از این خیابان ها؟ مگر شهر تو نيست؟ محلهء تو نيست؟ خيابان تو نيست كه اين طور طعنه مي زني به مني كه پا پس نمي كشم از خيابان؟ تو كه خمودگي تمام اين سالها و سكوتشان را هنوز كه هنوز است با خودت داري... تو كه آنقدر عقب نشسته اي از خودت كه ديگر خودي نمانده... تو كه حدت را ، حقت را ، خوردن و پوشيدن و خوابيدن و راه رفتنت را سپرده اي به تنگ چشماني كه مرده ات را هم راحت نمي گذارند به اختيار ، تو كه فراموشت شده طعم آزاد خيابان آنقدر كه گس است مزهء تازيانه زير دندانت ، تو كه در خلوت چهار ديواريت هم هر لحظه انتظار گزمه اي را مي كشي كه نوشت را هلاهل كند ، صداي ما بيدارت نكرده؟ صداي گلوله هايي كه خورديم بيدارت نكرده؟ ضجه هايي كه كشيديم بيدارت نكرده؟ تو كه همراه با ما در تمام اين سال ها تحقير شدي ، به بند كشيده شدي ، چوب و چماق خوردي ، بست نيست؟

گيريم كه بزنند... گيريم كه ببرند... گيريم كه بكشند... جز اين بوده مگر در تمام اين سال ها؟ بيا سهممان را به يادشان بياوريم... بيا سهممان را پس بگيرم... بيا حقمان را از همين خيابان ها پس بگيريم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:22  توسط پردیس کریمی  | 

پیش از شما

به سان شما

بی شمار ها

با تار عنکبوت

نوشتند روی باد

کین دولت خجستهء جاوید زنده باد...

                                                                

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 14:25  توسط پردیس کریمی  | 

 

 

سرخ بپوش جلاد... سبز رنگ ماست...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 17:57  توسط پردیس کریمی  |