این یکی از آن قصه‌های شسته و رفته‌ی عشقی نیست. این اصلن عشق نیست. این تمنای من است برای به آتش کشیدن تنم، دلم در میان بازوانت. 

این کورسوی آتشی دور است در جایی از قلبم که زیر سال‌ها خاکستر مدفون شده و باز گرم است. باز روشن است. 

این بال سنجاقکی است از خاطره. بال سنجاقکی از کاش، از اگر، از شاید. بال سنجاقکی از خیال. از پیچیدن روزهای رفته به ساعت‌های نیامده. این دل‌دل سال‌های مهره‌ای سرخ است در کنج دلم، درست آنجا که نفس را به جان وصله می‌کنند. چطور در مشت نفشارمش به اشتیاق؟

بیا... نزدیک‌تر بیا. بیشتر بخواه. من بیشتر می‌خواهم. من تمام تو را می‌خواهم و بال تمام سنجاقک‌ها در مشت من است. 

نوش پیچیده در زهر، رجای گره خورده با خوف، جانی در آستانه‌ی لب، شمشیر دولبه‌ی تا قبه در دل... یقینی به سترگی بال سنجاقک‌ها.