در هر قصه عاشقانه‌ای قصه‌ی خودمان را می‌بینم. صادقانه‌تر این است که بگویم قصه‌ی خودم را می‌بینم. قصه پردیس و دلش که به هیچ صراطی مستقیم نشد؛ نه با تو، نه بی‌تو.

شاید وقتی شروع به کند و کاو کنی، در زیرین‌ترین لایه‌ها، همه‌ی داستان‌های عاشقانه یکی باشند.

داستان نخواستن و خواستن، خواستن و نخواستن، دست نکشیدن، داستان بر دوش کشیدن لاشه‌ی عشقی که شکل نگرفت. انگار که نطفه‌ای حتی به دوران جنینی نرسیده را پس بزنی و بعد تا سالها در مشتت نگهش داری. گره خشکیده و سنگ شده‌ای که دیگر بخشی از توست، هر دستی را که بگیری این تکه سنگی که هیچ و همه است، میان دستانتان فشرده می‌شود.

من هرگز هیچ دستی را بدون جان بی‌جان و سنگ شده‌ی عشقی که به تو داشتم، عشقی که می‌توانست میان ما جا بگیرد و نگرفت، در دست نگرفته‌ام.

این شمشیری است که سالها میان من و هر تن نزدیک دیگری خوابید. تیغی که هر نوازشی از غیر تو را تبدیل به زخم کرد.

در حافظه‌ی سلول به سلول تن من خاطره‌ی پوست تو داغ شده است و هیچ لمسی نتوانست رد تو را به تمامی دنبال کند. هنوز راه که می‌روم، دستانم که آویزان کنار تنم می‌روند و می‌آیند، سایه‌ای محو از پشت دست تو را چسبیده به خود درد می‌کنند.

خاطره‌های دیگری هم هست. مزه‌های دیگری. صداهای دیگری. یک به یک در خاطرم، در دهانم، در گوش‌هایم درد می‌کنند.

با این همه پس از هرگز دارم این دیوارها را بالاتر می‌برم. دست‌هایم را از تو کوتاه می‌کنم. همانطور که تو دست‌هایت را از من بریدی. این ناله‌ای‌ست که دیگر فقط اینجا می‌پیچد. قلب من اینجا آزاد است که تا هر کجا که خواست تو را به خود بخواند.

بیا... بیا... بیا و دستت را بگذار روی این جان بی‌جان و سنگ شده‌ای که از داستانمان در مشت من مانده تا هر چه تیغ است از میان برخیزد.