خریدار رویاها

قدم به قدم این فرسنگها فاصله را من شمرده‌ام. من می‌دانم که از اینجا تا سه قاره و دو اقیانوس آنورتر تو چقدر دوری. از اینجا که من قدم به قدم ترک می‌خورم از دلتنگی، تا آنجا که تو سرت به زندگیت تنگ است و گاهی سلامی و پیامی. هفت سال شد. صحبت همیشه از چه‌ها خواهیم کرد و چه‌ها خواهیم گفت است، از بغل‌های استخوان‌شکن، از بوسه‌های ویران کننده و از نو خلق کننده، صحبت از نزدیکی، از رویا. من البته همیشه خریدار رویاها بوده‌ام. خریدار رویای تو به شکلی خاص. رویای تو آتشی است که سالهاست مرا سوزانده و من نشسته‌ام که شاید از دل این خاکستر بالاخره یک روزی بال و پری شعله‌ور دربیاورم.

فکر می‌کردم یاد گرفته‌ام با عطش تو در قلبم زندگی کنم. که دو رود موازی باشم از زندگی؛ یکی گدازان از درد و دیگری سر به زیر بالا و پایین‌های سرنوشت.

این روزها ولی سراپا آتشم. و می‌دانی چیست؟ بیرون از این قلب شعله‌ور جز تلخی و سرما چیزی ندیدم.

من همیشه خریدار رویاها بوده‌ام اما چون نیک بنگری جان من است که بی‌وقفه رویا و خیال را به هم گره می‌زند و می‌پیچد به دور این پیله‌ی نازکی که از کابوس‌ها پنهانم می‌کند.

می‌خواهم بگویم که منم که درد را بر خود روا داشته‌ام. دوری را، هجر را، فراق را، منم که شیدایی را برگزیده‌ام. منم که زندگی را جز با رد کبود انگشتان جنون دور گلویم نفس نمی‌کشم.

هذیانی‌ها

بی‌تابی شعله‌ای مدام در من است. سوخته‌ام می‌سوزد و باز می‌سوزد و چطور تمام نمی‌شوم؟ یک لحظاتی هست که در پوست خود جا نمی‌شوم و انگار حتی یک نفس فاصله با تو مرا خواهد کشت. بعد چشم باز می‌کنم و تو هنوز دوری. خیلی دوری. پشت تمام دریاها. با نفسی که حبس توست، از پس شیشه‌ایی اقیانوس‌ها نگاهت می‌کنم و درد. نگاهت می‌کنم و حسرت. نگاهت می‌کنم و تو چرا دور از من بزرگ شدی؟ چرا دور از من قد کشیدی؟ چرا دور از من پیر می‌شوی؟

تو خوبی. تو دلت در سینه گنجیده. تو به راه خودت رقص‌کنان می‌روی و من رنگ به رنگ شعله عوض می‌کنم که چطور دستهایم از تو خالی ماند؟ چطور زندگی‌ام از تو خالی ماند؟ چطور نتوانستم تو را جا بدهم زیر استخوان‌های سینه‌ام و آرام بگیرم؟

بی‌تابی اژدهای غرانی است زیر پوستم به تقلا. بی‌تابی سکندری خوردن در هر نفس است روی ریسمان باریک زندگی. بی‌تابی انتظار شکفتن شادی است از دیدار غیرمنتظره تو پس از سالها. بی‌تابی چشم به راهی برای ترکیدن جرقه‌های ریز و درشتی لذت است از لمس کردن تن تو، دست کشیدن روی ابروهایت، چشم هایت... بی‌تابی همین نفس سوخته‌ای است که ندارم از دلتنگی، ندارم از فراغ، بی‌تابی دردی است بی‌درمان در مغز استخوان‌ها که زهر می‌ریزد به هر تپش قلبت. بی‌تابی یعنی هیچ جا جایت نیست، قرارت نیست.

بی‌تابی ردیف کردن هذیان است وقتی هفته‌ها گریه را انکار کرده‌ای و اقیانوسی را پشت پلک‌هایت نگه‌داشته‌ای.

بی‌تابی ماهیتی دارد از آتش و اشک، شعله‌ای از تمنا با دو رود جاری که در برش گرفته‌اند.

بی‌تابی با خوف و رجا چشم دوختن به ساحل تمام دریاهاست که شاید با این موج کلمات تو به من برسند...

عکس

حبس شده بودم در خاطره‌ای دور و دست‌هات قفل شده بود پس گردنم در بوسه‌ای وارونه. حبس شده بودم در بوسه‌ای مهرآمیز بر پیشانی که سر خورد از روی ابروهایت، چشم‌هایت، سر خورد از روی بینی و رسید به دهان منتظرت.

بعد دیگر سیلی بود که مرا بوسه به بوسه می‌برد از سالی به سال دیگر، خاطرات مکاشفات کبود ما.

کاش برایم همراه نامه‌ای که در راه است، عکسی فرستاده باشی از امروزت عزیز من. خاطره دروغ می‌گوید و تو دیگر آن پسرک بوسه‌های نابلدمان نیستی.

برایت عکسی می‌فرستم از امروز خودم. من هم دیگر آن روح رنجور ترسان و گمشده‌ی آن سالها نیستم. سایه‌ای تلخ که در هیچ آغوشی آرام نمی‌گرفت و به پلک بر هم زدنی به تاریکی‌ها می‌گریخت.

من خودم را دوباره زاییدم و این بار با عشق بزرگ کردم، در آغوش خودم قد کشیدم و جای پایم در دنیا محکم شد. شدم شفا برای زخم‌های خودم. شدم دیگری. همه‌چیز را در مورد خودم تغییر دادم و تنها چیزی که تغییر نکرد دوست داشتن تو بود. دوست داشتن تو دیگر رازی تاریک در عمق سینه‌ام نیست که پیش خودم هم اعترافش نکنم. دوست داشتن تو شهد سالهای زهرآلودم بود. دانه‌ی نوری بود در سیاه‌ترین دخمه‌ها. دوست داشتن تو تنها تکه‌ی زنده‌ و تپنده از قلبی بود که به تمامی سنگ شد. نخی که در مرگ‌آلوده‌ترین نفس‌هایم همچنان به زندگی وصلم می‌کرد. دوست داشتن تو شناسنامه‌ی من است. هم‌ردیف اسمم.

من پردیس، پردیسِ میم.