خریدار رویاها
قدم به قدم این فرسنگها فاصله را من شمردهام. من میدانم که از اینجا تا سه قاره و دو اقیانوس آنورتر تو چقدر دوری. از اینجا که من قدم به قدم ترک میخورم از دلتنگی، تا آنجا که تو سرت به زندگیت تنگ است و گاهی سلامی و پیامی. هفت سال شد. صحبت همیشه از چهها خواهیم کرد و چهها خواهیم گفت است، از بغلهای استخوانشکن، از بوسههای ویران کننده و از نو خلق کننده، صحبت از نزدیکی، از رویا. من البته همیشه خریدار رویاها بودهام. خریدار رویای تو به شکلی خاص. رویای تو آتشی است که سالهاست مرا سوزانده و من نشستهام که شاید از دل این خاکستر بالاخره یک روزی بال و پری شعلهور دربیاورم.
فکر میکردم یاد گرفتهام با عطش تو در قلبم زندگی کنم. که دو رود موازی باشم از زندگی؛ یکی گدازان از درد و دیگری سر به زیر بالا و پایینهای سرنوشت.
این روزها ولی سراپا آتشم. و میدانی چیست؟ بیرون از این قلب شعلهور جز تلخی و سرما چیزی ندیدم.
من همیشه خریدار رویاها بودهام اما چون نیک بنگری جان من است که بیوقفه رویا و خیال را به هم گره میزند و میپیچد به دور این پیلهی نازکی که از کابوسها پنهانم میکند.
میخواهم بگویم که منم که درد را بر خود روا داشتهام. دوری را، هجر را، فراق را، منم که شیدایی را برگزیدهام. منم که زندگی را جز با رد کبود انگشتان جنون دور گلویم نفس نمیکشم.