من آن وردی که تو را به آغوشم بازمی‌گرداند را می‌دانم و با جادوی زمزمه کلمات آشنام. یک جایی آن سوی دیوار واقعیت هست که در سیاه‌ترین لحظات هم دستت را می‌گیرد. باغ جادویی قصه‌هایی که رویای امروز را به خاطره دیروز می‌بافد و دست تو یک بار دیگر می‌نشیند روی شانه‌ام تا به زندگی وصل بمانم.

حبابی همیشه آفتابی، همیشه بهار، همیشه پذیرا که می‌شود فقط با تنت و تنم به آنجا پناه برد، بی که لزومی به نزدیکی تنم و تنت باشد.

زمزمه می‌کنم بیا... و صدای پای تو می‌پیچد در جهان، یک روز... دو روز... سه هزار روز بعد سرت خیس و سنگین آرام می‌گیرد توی گودی گردنم.

من وردی که تو را به آغوشم بازمی‌گرداند را می‌دانم و این یک داستان بی‌پایان است که همین‌جا تمام می‌شود، هر چند صدای سکوت ما از پشت سپیدارهای رقصان زنگ می‌زند.

بیا...