به کشتن خویش.
پیش از آنکه آدمیزاد بفهمد همهچیز بالاخره و در تصادفیترین زمان ممکن به گای سگ خواهد رفت، قلعهای از خیال و رویا و توهم برای خود میسازد که در آن همه چیز قرار است خوب پیش برود، جای پایمان محکم است و دستی که در دست داریم تا آخر دنیا رها نخواهیم کرد... پیچیده در آن سعادت ابدیِ خاکه قندی بعد از هزار سال راهی گور خواهیم شد.
اما زرشک. سیاهی، برای من در قالب مرگ و برای دیگری در قامتی دیگر، از راه میرسد و وقت باز کردن چشمها و خداحافظی با امنیت پوشالی قصههای آبکی است.
من نمیدانم دیگر سیلیخوردههای زندگی سر به کدام بیابان گذاشتند، در مورد به خصوص خودم شهادت میدهم که هنوز از وحشت به خود میلرزم. شهادت میدهم که از هراس این سردی گزنده، این سیاهی چسبناک و این تنهایی شگرفت دیگر شهامت بستن چشمها و بافتن قلعهای از رویاهای رنگی و پشمکی را نیافتم. هر چه که هست همین بی کسی و بی پناهی عظیم و عریان است. همین جای پاس سست و دنیای سخت و خشن با لبههای برنده و دندانههای خراشنده که جا به جا روح و تنمان را به وفور دریده و شرحه شرحه کرده.
بی کسی دیگر نه فقط یک فقدان فیزیکی از غیاب تنی است که تنت را در بر بگیرد و روحی که بپیچد دور روان رنجورت تا شاید لحظهای بیاسایی، لحظهای دست نگه داری از فروپاشیدن. بی کسی مضاف بر این جای خالی، مضاف بر این مغاک مکنده وسط سینهات، پذیرفتن این حقیقت است که کسی هرگز نخواهد آمد. قرار نبوده بیاید. قصهها همه دروغند و آن دنیایی که در آن دیگری خانه و مأمن میشد، از بیخ سراب است.
همهی اینها نامهی عاشقانهی دیگری است برای تو. میخواهم بگویم که میدانم از من و تو پناهی برای هم در نخواهد آمد، اما شاید همین پرتوی کمرنگ و بیجانی که در تمام این سالها به سختجانی دستش را از روی سرمان برنداشته، هنوز هم برای یک نفس بیشتر تاب آوردن کافی باشد. «هپیلی اور افتر» ما هم همین دیدارهای گاه به گاه در سیلاب سالیانی است که به جان کندن هدر میکنیم. مجال چند نفس به آشنایی در آغوش هم و بعد تن سپردن به مصیبت جاری زندگی.
هر چند اعتراف میکنم وسوسهی بستن چشمها برای چند نفس و یک نگاه دیگر به آن سراب رنگارنگ از عاشقانههای جاودانهای که به شطحات زندگی آلوده نشده، هنوز با من است. بافتن خیالی خام و شیرین از این ریسمان نازک نامرئی، که سالهاست از سینهی من به تو پل زده، هنوز هم جاذبهای مالیخولیایی دارد که در خوابهای هذیانیام مرا صدا میزند. هر چند آلوده به تلخی زندگی، هر چند داغ ناممکن خورده...
در بیداری اما منی که تمام قلب یک نفر هم خالی سینهام را پر نمیکرد، دارم احتمال قناعت به بندی از این دیوان مطول را مزه مزه میکنم. در جهانی که داس زندگی ساق رویاهای جوان را از ریشه میزند، جسارت دل بستن و دل بسته ماندن، گیریم نه به تمامی و نه با وعدهی ابد، که به هر چه که تو قمار میکنی و تا هر جا که من نفس داشته باشم، هم غنیمت است.