آیینه‌ی رود

در بیداری گریه می‌کنم. در خواب گریه می‌کنم. رود شده‌ام؛ آخرین و اولین همراه هشیاریم اشک است و در خواب‌هایم هم دریا دریا از چشمانم جاریست.

در حالی که چنگ زده‌ام به سینه‌ام به خودم می‌گویم که نمی‌دانم چرا گریه می‌کنم...

به زخمی که سالها در سینه حمل کردی فرصت بالیدن دادی، فرصت عمیق‌تر شدن و عمیق‌تر بریدن و بعد فرصت نفس کشیدن در خیال به پایان رسید و هیچ چیز دیگر مثل قبل نبود. چطور می‌شود که در یک لحظه جایت را در دنیا پیدا کنی و جایت را در دنیا گم کنی؟ چطور می‌شود جای خالی دلی که هرگز نداشتی اینطور سیاه و تاریک نفس‌هایت را در خود ببلعد؟

خیال می‌کردم که درد، که دلتنگی ته دارد و من ته همه چیز را دیده‌ام. ندیده بودم.

حالا دیگر لازم نیست برای رفتن به راه ناگزیر زندگی یک گام پس از دیگری بردارم و وانمود کنم خداحافظی با تو ممکن است. خداحافظی با تو در توان من است. حالا می‌توانم روزها و شبها در پی هم زار بزنم و خودم را به زمین بکوبم که نه نه نه نه نه...

من استاد چنگ انداختم به چیزهای بی‌فایده ام. استاد جنگیدن در جبهه‌های خالی از پیش باخته. استاد دوستت دارم گفتن‌های خیلی دیر، بوسیدن‌های خیلی دیر، در آغوش کشیدن‌های خیلی دیر. استاد عاشقانه‌های خالی از معشوق. همیشه خالی از معشوق. استاد ابراز عشق وقتی گوش‌های تو پر است از سکوت و خواب.

باقی زندگی فرو رفتن من و قلب شعله‌ورم در اعماق تاریک و سیاه اقیانوس به اقیانوس تنهایی است.

و نه، درد و دلتنگی ته ندارند، همانطور که عشق من به تو.

غریب

حالا من خزیده‌ام توی لانه‌ی خودم که دیگر پناهم نمی‌دهد. گریه نجاتم نمی‌دهد. کلمه نجاتم نمی‌دهد. من هیچوقت با خودم مهربان نبوده‌ام اما قلبم را که از عشق کبود بود در مشت می‌فشردم که زخم دیگری برندارد. حالا دیگر مشتم باز است و خانه خانه نیست. تختم تخت من نیست. تخت من بوی تو را می‌دهد و در شهری دور جا مانده است. خاک من صدای قدم‌های تو را توی سنگ‌سنگ‌ش نگه داشته و اینجا سنگ‌ها ساکتند.

انگار من را از داستان زندگیم بریده باشند و به قصه‌ی دیگری نچسبانده باشند.

وقتی می‌پریدم می‌دانستم که این اوج، فرودی استخوان‌شکن در پیش دارد و حالا استخوان به استخوانم شکسته است.

تن من به دوریت آموخته بود و نزدیکی لعنت من شد. توی تن خودم غریب قرار نمی‌گیرم و توی دستهای تو جایی برای من نیست.

مشتم را باز کردم و هشت روز و هفت شب قلبم به شادی توی مشت تو تپید. با تو پریدم و تنها زمین خوردم. قرارمان همین بود.

من ماندم و کلمات که بی‌رمقند، من ماندم و اشک که تسلایی نیست، من ماندم و خاکی که خاک من نیست، تختی که تخت من نیست، قصه‌ای که قصه‌ی من نیست.

قرار.

هفت ماه پیش که نشانی خانه را برایت نوشتم فکر نمی‌کردم که باید تا یک روز قبل از دیدنت برای خواندن نامه‌ات صبر کنم. چیزی شبیه معجزه است رسیدن این کلمات به من. انگار که واقعا نوشته باشی روی کاغذ و گذاشته باشی توی بطری و سپرده باشی به اقیانوس. از هفت دریا آن طرف‌تر امروز نامه‌ی تو به من رسید و فردا من به تو می‌رسم.

برای من که با دنیا و نشانه‌هایش قهرم، سخت است نرم شدن در چنین لحظاتی در دست زندگی. سخت است باور کنم که روزگار مجال اندکی برای نفس کشیدن و کامروایی به من می‌دهد و این هم نشانه‌اش...

نشانه اگر می‌خواهی این من. من که قلبم را در تمام این سالها در مشت فشردم و در سیاهترین روزها با چنگ و دندان با عشق درآویختم که سنگ نشوم به تمامی.

نشانه اگر می‌خواهی این من. من که آنچنان مومن ماندم به صدا کردن تو، به خواندن وردی که تو را به آغوش من بازمی‌گرداند، که حالا یک روز... دو روز... سه هزار روز بعد سرت خیس و سنگین آرام می‌گیرد توی گودی گردنم.

و بله... شمرده‌ام. روز به تلخی روز و شب به غربت شبش را شمرده‌ام.

بهار لمس

احساس می‌کنم دچار فلج حسی شده‌ام. جز کلافگی فشردن دندان بر دندان چیزی حس نمی‌کنم. حتی این فرو رفتن هر روز بیشترمان در کثافت زندگی در این قفسی که وطن ماست، این تنگ‌تر شدن دیوارها و کوتاه‌تر شدن سقف حتی نفسم را تنگ می‌کند اما انگار مرده‌تر آنم که با لگدهای جدید زندگی دردم بگیرم.

فقط فشار و کلافگی فشردن دندان بر دندان...

دلتنگی را حس می‌کنم، اما دستم نمی‌رود به نوشتن از دلتنگی، دلم نمی‌رود به رقصیدن از شوق دیدار نزدیک. انگار که حس کردن هر چیزی، حتی شادی، ختم شود به درد. ختم شود به تاول زدن پوست از غم و سوختن استخوان از خشم.

زنده ماندن دیگر برای ما نمی‌صرفد.