می خوردن با تو نیز دانم...

من، پس از سالها تمرین، زندگی بدون تو را خوب بلد بودم. تبعید شده به این زمان و مکان، همیشه یک چشمم دوخته به رود جاری قصه‌ای بود که می‌توانست قصه‌ی ما باشد.

این روزها اما آن دیوار شیشه‌ای نازکی که خاکستری اینور را از زلال رنگی آنور جدا می‌کرد ترک برداشته. مدام عطرت می‌نشیند روی تنم، صدایت توی گوشم و طعمت دندان به دندان دهانم را شیرین می‌کند.

مدام صدایم می‌کنی، انگار نه که سالهاست من صدایت کرده‌ام.

به شیدایی این روزها و شب‌هایم نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که سالهاست شیفته‌ی قصه‌ای شده‌ام که برای خودمان نوشتم. قصه‌ای که واقعیت ندارد، اما واقعیت به این تلخی را می‌خواهم چه کار؟

زنگوله های رویا از دور نامم را می‌خوانند و این همان داستانی است که می‌خواهم داستان من باشد.

پیراهنی که آید ازو بوی یوسفم...

خواب می‌بینم که در مسافتی دور از من نشسته‌ای و می‌پرسی... او؟ او را دوست داری؟ فریاد می‌زنم نه. نام بعدی: این یک؟ این را دوست داشته‌ای؟ نه... هرگز... آن یک؟ تمام این سالها آن یک در قلب تو بود؟ داد می‌زنم که نه... فقط تو. در تمام این سال‌ها فقط تو.

و این انگار که پاسخ تمام مشکلات جهان باشد ناگهان تو را به میان بازوان من بازمی‌گرداند، سر خم می‌کنم که گونه سرخ از سرمایت را ببوسم که طعم گرسنه و آشنای دهان تو می‌پیچد توی خواب و بیداری‌ام.

در این حباب بی‌ زمانی که من تو را دوست می‌دارم...