می خوردن با تو نیز دانم...
من، پس از سالها تمرین، زندگی بدون تو را خوب بلد بودم. تبعید شده به این زمان و مکان، همیشه یک چشمم دوخته به رود جاری قصهای بود که میتوانست قصهی ما باشد.
این روزها اما آن دیوار شیشهای نازکی که خاکستری اینور را از زلال رنگی آنور جدا میکرد ترک برداشته. مدام عطرت مینشیند روی تنم، صدایت توی گوشم و طعمت دندان به دندان دهانم را شیرین میکند.
مدام صدایم میکنی، انگار نه که سالهاست من صدایت کردهام.
به شیدایی این روزها و شبهایم نگاه میکنم و فکر میکنم که سالهاست شیفتهی قصهای شدهام که برای خودمان نوشتم. قصهای که واقعیت ندارد، اما واقعیت به این تلخی را میخواهم چه کار؟
زنگوله های رویا از دور نامم را میخوانند و این همان داستانی است که میخواهم داستان من باشد.