من سال‌هاست تکه‌ای از قلبم را به تو سپرده‌ام. نه پسش می‌گیرم و نه باقی‌اش به آن تکه‌ی جدا شده بخیه می‌زنم. ‏در تاریک‌ترین لحظات، دل سیاه شده‌ام به آن یک تکه‌ی جدا مانده در دست‌های تو فکر می‌کند و گرم و روشن می‌شود. آن روی دیگر سکه اما این است: هرگز به تمامی با کسی نیستم. هرگز با تمام قلبم کسی را دوست نمی‌دارم.

جایی در دوردست‌ترین گوشه‌های دلم خیال می‌کنم که در این روزگار بی‌طعم وبی‌ رنگ، من عشقی تمام نشدنی را برای خودم نگه داشته‌ام. عشقی که مصرف نمی‌شود، اما هست. دستی که دستت را نمی‌گیرد، اما یادت هست که چطور لمست می‌کرد. چشمی که تو را نمی‌بیند اما درخشش نگاهش را به خاطر داری. رقص بی‌پایان خیال و خاطره روی خرده شیشه‌های اکنون...

شاید این همان داستانی باشد که مرا تا انتها بیدار نگه می‌دارد، داستان خواستن و هرگز نرسیدن. داستان چشیدن اما سیراب نشدن. داستان سنگی که دل به ابری بست که با باد می‌رفت.