صاحب قصهی میلاد و هنوز و آخر
وزن اقیانوسها روی سینهی من است و سالهاست که نفسم حبس مجالی در گوشهی گردن توست. ستارهی دور، دنبالهدار عمر من، همهی آسمانها تاریکند...
خواستن درد است و هر چه بخواهم دستم جز به درد نمیرسد. فکر میکردم آموختهی این استخوانسوز ویرانکننده شدهام پس از اینهمه سال. نشدهام. هر روز به دیوار جدیدی سر میکوبم و به رنگ جدیدی شعلهورم.
خیال میکردم تن دادهام به چرخیدن در مدار دوری، به در سکوت عشق ورزیدن و به نداشتن، هرگز هیچ نداشتن. به نخواستن.
ندادهام. و از وزن این خواستن حریصانه و سوزان روزگارم کبود است.
من تو را میخواهم. میخواهم بدانم که گوشهای از قلبت مال من است. میخواهم دست بکشم روی کلماتی که برای من نوشتهای. میخواهم تنم از خواستن تو زخم برداشته باشد و دندان بفشرم روی لبهایی که تو گزیدهای. میخواهم صدای تو توی گوشم زمزمه کند و همین بس شود از جهان برای من.
میخواهم دست بلند کنم و از آسمانهای بعید تو را در مشت بگیرم و پنهان کنم گوشهی قلبم، همانجا که دوست داشتنت را در تمام این سالهای سنگی داغ و پرتپش نگه داشتهام. تو را میخواهم. و خواستن درد است.