داغ

من روزهای خوش را از یاد برده‌ام. انگشتانت روی پوستم... گرمای تنت نشسته به تنم... من سنگینی تو را روی استخوان‌هایم، بین استخوان‌هایم از یاد برده‌ام. دیگر یادم نمی‌آید کدام جاذبه بود که سرم را روی شانه‌ی تو می‌انداخت و لب‌هایم را به لب‌های تو می‌دوخت.

گاهی در دل تاریکی شب اسمت را با خودم زمزمه می‌کنم. نه در دل، بر زبان... انگار که رازی را در گوش سایه‌ات پچ‌پچ کنی. من می‌ترسم که نام تو حتی از خاطرم برود، از بند بندم شسته شود و بعد از عشق، جادو هم از سرنوشتم خط بخورد.

من می‌ترسم پس از سال‌ها مومنانه دلی تنگ را به سینه کشیدن، آنقدر این بی‌پناه دل‌دل زده‌ی قفسی را در مشت فشرده باشم که سنگ شده باشد.

من بوسیدن تو را از خاطر برده‌ام و فراموشی‌ام همین دو خط خیس جاری‌ست که به صبح می‌رسد.

به سکان‌دار دریاروندگان جزیره‌ی آبی‌تر

در روزگاری که مرگ دسته دسته چشم و چراغ‌های این سرزمین را می‌چیند و کور می‌کند، در روزهایی که از سنگینی این تاریکی عظیم همه در جا خشکمان زده و چشمی نمانده که چشم را ببیند، اینطور مردن حق تو نبود عباس معروفی عزیز. اینطور زجرکش شدن دور از این خاک گوارای لعنت‌شده‌، که دوریش مرگ است و نزدیکش مرگ، حق تو نبود.

کاش برای تو و برای آنهایی که مثل تو در زندگیشان دنیاهایی را خلق کردند که برای ما تبعیدی‌های این جهان تیره و تار مأمنی برای غرق شدن بود، مرگی مهربانانه‌تر وجود داشت. کاش می‌شد سر بگذاری بر دامان مرگ و در حالی که به زمزمه‌اش لبخند می‌زنی به نیستی بپیوندی. اینطور تکه‌تکه کنده شدن گوشت و استخوانت به چنگال مرگ تا جان به درد از تن بگریزد حق تو نبود.

سال‌ها گذشته از روزگاری که جادوی کلماتت شوق نوشتن را به من و دیگرانی شبیه به من هدیه داد. دنیاهای سیاه و تلخ و سرد داستان‌های تو همان گمگشتگی بیداری ما را داشت که پدران جنگجویمان انکار می‌کردند. تو ما را می‌دیدی و برای ما می‌نوشتی، از ما می‌نوشتی. نوشا نام دیگر همه‌ی ما بود، آیدین هم، اورهان هم گاهی...

برای ما نه فقط در جهان‌های کوچکی که خلق می‌کردی، بلکه در همین دنیایت هم جا بود. نام خیلی از ما بی‌نام‌ و نشان‌ها در روزگاری که خودمان هم باورمان نمی‌شد به حساب می‌آییم گوشه‌ای از وبلاگ تو جاخوش کرد تا در نیمه‌های شب حیران و ناباور به هم زنگ بزنیم که باسی به من و تو لینک داده. بعدها البته ما هم افسار گسیختیم و خواستیم لگد بزنیم زیر هر میزی که هست و نیست و شدی باسی، آن سالها اما هنوز عباس معروفی بودی.

این یک مرثیه نیست. آنقدر مرگ‌های هولناک و بیهوده و به دور از شأن مرگ دیده‌ایم در این سالها که هیچ مرگی آنقدر تکانمان نمی‌دهد که دست به مرثیه نوشتن ببریم. این سفری کوتاه در زمان است برای فشردن دست تو که وقتی خیال می‌کردیم گمگشته‌ترین گرفتار موج‌های زندگی هستیم، دستت را به سویمان دراز کردی. بماند که نه ما آنقدری که هول بزمان داشته بود گمگشته و گرفتار بودیم و نه موجش موج بود و نه حتی دست تو نجات‌بخش. شاید همین درک بود که بعدها در هول و هراس واقعی گردابهای واقعی زندگی سگی واقعی ما را از هر چه خیال و قصه و کلمه بود دور کرد. جادوی ما انگار جرقه‌هایی از نوک چوبدستی رقت‌انگیزی که از خنزرپنزری خریده باشیم در تندباد واقعیت پت‌پتی کرد و کور شد. جادوی تو هم تا همینجا زورش به این زندگی رسید.

حق تو اینطور مردن نبود. اما خیلی وقت است می‌دانیم مرگ نه تنها حق نیست که با آنکه زنده‌تر است بدترین‌ها را می‌کند. امیدوارم در آخرین لحظات برای خودت پناهگاهی از کلمات ساخته باشی و آن آخرین بارقه‌ی هشیاری در جان خسته‌ات به تکرار درخشش شیرین‌ترین بوسه‌ها و آفتابی‌ترین روزها گذشته باشد. بیا آرزو کنیم به خواب او رفته باشی و دست نیستی هزارهزار سال به تو نرسد عباس معروفی عزیز. دوست خوب همه‌ی ما.