برای بعضیها هیچکس عزیزتر از خود عزیزکردهشان نیست. برای من، که تازه امید از دیگرانی که محبتشان قرار بود تضمینی و ابدی باشد بریدهام، دوست داشتن خودم یک نبرد روزانه است. ساعت به ساعت و دقیقه به دقیقه. دارم یاد میگیرم که یک عمر صدای دیگران و جملات دیگران و کلمات دیگران را در گوشم خفه کنم، از روی تنم بشورم، از روی استخوانهایم بتراشم و کلمات جدیدی حک کنم. کلماتی مهربانتر... گرمتر... کلماتی که زخم نزنند و داغ نگذارند، نوازش کنند و در بر بگیرند.
به خودم نگاه میکنم، به تنم، به چشمهایم، دستهایم، گردنم، پاهایم، به موها و ابروها، دهان و چانه، به همهی پیچ و تابهای بوسیدنی و بوییدنی این تنی که من هست و تمام من نیست. یادم میآید که چقدر متنفر بودم از این تن، چقدر بیزار بودم از ذره ذرهاش، تمام عمر این تن را نمیخواستم و تن دیگری را میخواستم. تمام عمر پر پر زدم تا این تن را در چشم دیگری خواستنی کنم تا شاید بتوانم به خودم هم بخواهانمش. این تنی که در پایان حتی خواست دیگران خواستنیاش نکرد برایم.
این روزها اما با ساکت کردن صدای دیگران، با بیرون راندن همه آنهایی که تمام قلب من برایشان فرقی با زباله نداشت، این تن را هم دوست دارم.
در لحظهای از اوهام و غرق در خیالات تنم را دیدم که بیجان بر زمین افتاده و آنچه از من جز تن باقی بود بر فراز این جسم عزیزی که دیگر مال من نبود ضجه میزد. ضجه میزد از دوری و دلتنگی. از خلا. ضجه میزد از درد خسران و از دست دادنی همیشگی. فکر کردم که آن دلتنگی ازلی و ابدی که همهی عمر بیقرارمان میکند شاید همین است؛ زهر جدایی ناگزیر و حتمی از این تنی که من است و تمام من نیست.
حالا دارم یاد میگیرم از خودم مراقبت کنم. برای اولین بار! نه فقط از تن لطیفم که از روح زیبایم، از قلب درخشانم. از خودم بابت تمام جفاهایی که در این سالها به خودم کردهام عذر خواستم. به خاطر تمام تلخیهایی که به خودم روا دیدم. تمام زهری که گذاشتم دیگران به جانم بریزند. تمام زهری که خودم به جان خودم ریختم.
از خودم به خاطر زخمهایی که از خودم خوردم معذرت خواستم.
این یک نامهی عاشقانه برای من است. من که دوست داشتن را تازه دارم یاد میگیرم و قلب سوزانم برای گرم کردن خودم و دنیایم بس است.
خیلی گریه میکنم. خیلی منقلبم. خیلی رقیق و خوشحالم. گاهی فکر میکنم که در چهل سالگی بالاخره من هم مبعوث شدم... بالاخره آن خشم ویرانکننده که در رگهایم زبانه میکشید سرد شد و جایش را به چیز دیگری داد. چیزی به همان سوزندگی که این بار ویران نمیکند.
دیگر خشم از چشمهایم، دهانم، دستهایم، صدایم و قلبم زبانه نمیکشد. صلح هنوز دور، اما پیداست.
با چشمهایی تر از مهر به خودم نگاه میکنم و دستهایم توی جیبها دیگر از تلخی و تنهایی نمیلرزند. خودم را دارم و خود شوریدهام جهانی زیباست که باید به تمامی در آغوشش گرفت.