زخم من بر تن دیگری

همه زخمی از دلشکستگی دارند و من زخمی از دل شکستن.

تبی تمام‌نشدنی که پلک‌هایم را می‌سوزاند، گلویم را می‌سوزاند، دست‌هایم را می‌سوزاند، استخوان‌هایم را می‌سوزاند.

در گلوی من گپی تمام نشدنی با تو جاری است. رودی که سالهاست از رفتن نایستاده و به هیچ دریایی هم راه نبرده. انگار پرنده‌ای باشم که خود را به روی سیاه آیینه می‌کوبد و تو در آن سو به خودت لبخند می‌زنی.

وزن تن تو مرا روی زمین نگه داشته و دارد روز به روز و لمس به لمس از تنم بلند می‌شود...

یه شب دوباره...

دوست داشتن تو درد دارد عزیز من. و من درد کشیدن را دوست دارم. دوست داشتن تو مثل کر شدن است، مثل لال بودن، مثل هرگز هیچ حرفی نزدن. و من این محکومیت به سکوت، این هرگز هیچ حرفی نزدن را دوست دارم.

من عاشق سکوتم و تو بی‌کلام‌ترین معشوق منی.

دوست داشتن تو بلندترین محبتی است که در طول زندگی‌ام داشته‌ام، مهری که هر چه کش آمد نبرید.

من ابدیت را دوست دارم و دوست داشتن تو مرا در حبابی بدون زمان پیچیده، حبابی از هرگز و همیشه.

 

تو پل به فتح ستاره بستی

پیامبر رویاهای معصومانه‌ام، شاخه‌ی نازک لذت پیچیده دور شانه‌هایم، دانه‌های طلایی انگور در حیاط نوجوانی... بیا و با کابوس‌ها هم‌دست نشو. به خوابم بیا اما با همان چشمان رقصان، لب‌های سوزان، دندان‌های شیرین و دستان معجزه‌گری که چنان مرا از من جدا می‌کرد و به خود می‌چسباند که برای چند نفس دستم را از گلوی خودم برمی‌داشتم.

 

هم‌دست کابوس‌ها نشو... هم‌دست بیداری‌هایم... هم‌دست هیچکس جز تو و هر از گاهی من، نشو.

 

ما زیر این سنگ‌ها که روز به روز سنگین‌تر می‌فشارندمان به زمین سوخته‌ی زیر پا، داستانی داریم که سر به سنگ می‌کوبد و ساقه‌های نازک امیدش را به هوای تناور شدن به سوی آسمانی که ندیده روانه می‌کند.