روز سی و نهم
گاهی با خودم فکر میکنم مثلا الان در این لحظهی به خصوص اگر بمیرم چه احساسی خواهم داشت؟
بعد از مرگ پدرم تا سالها سوگش پیچیده شده بود در دردی عظیم؛ این درد که آیا فکر میکرد دارد میمیرد یا در آن آخرین لحظهی هشیاری مطمئن بود که نخواهد مرد و باز چشمهایش را باز میکند؟ مطمئن بودم که منتظر مرگ نبود و مرگ باورش نشده. یقین داشتم.
چند شب پیش که برای اولین بار از شدت وحشت از نزدیکی انفجارها و چرخیدن جنگندهها بالای سر گربهها را بغل کردم و رفتم توی پاگرد منتظر تقدیرم ماندم، فکر کردم که خب گربههام بغلم هستند، بمیریم هم با هم میمیریم و خیلی هم بد نیست.
شنبه ظهر وسط خوردن هویج پلو با مرغ محشر مامان سارا و کیک تولد رافی و کلی خنده و شادی، فکر کردم الآن هم بمیرم، راضیم.
در مجاورت گربهها و با کمی گرمای شادی در قلبم، گو مرگ بیا، تلختر از زندگی که نمیتونی باشی.
حالا در محضر مرگی که هر لحظه امکانش را دور گلویم میفشارد، زندگی جور دیگریست.
به آخرین لحظات پدرم فکر میکنم که او هم مثل من تن نداد به وحشت از مردن و تا آخرین لحظه مشغول کارهایی بود که دوست داشت. برای او هم مردن وقتی صبح رفتهای کوه و حالا هم داری دنبال توپ میدوی، لابد چندان ترسناک نبوده. تلخ چرا، اما ترسناک نه.
من از همان لحظهی اول میدانستم که تنها تسلای مرگ پدرم، مرگ خواهد بود. حالا اما، به شکلی غافلگیرکننده، حتی در سایهی مرگ هم تسلایی اندک یافتهام.