مثل دل‌گریه‌های مستی، مثل آن پرده‌ای که با الکل از میان تو و عمیق‌ترین احساساتت شسته می‌شود، دلتنگی رود جاری سوزانی است که از میان انگشتانم چکه می‌کند و صورتم را داغ می‌گذارد، گردنم را داغ می‌گذارد، سینه‌ام را داغ می‌گذارد.

قلبم می‌جوشد که دلتنگم. خیلی دلتنگم. خیلی زیاد دلتنگم و آتش از چشمانم راه می‌گیرد و تنم جا به جا نام تو را داغ برمی‌دارد که دلتنگم، خیلی دلتنگم، خیلی زیاد دلتنگم...

برای قلبی از سنگ که باید دلتنگی را از نو می‌آموخت، این درد کهنه روز به روز عمیق‌تر می‌برد.

خواب می‌بینم که تو اینجایی. با موهایی پریشان و سینه‌ای که همیشه پهناورتر از آنچه هست به خاطر می‌آورمش. خواب می‌بینم که از پشت بغلت می‌کنم، دستهایم را روی سینه‌ات توی مشت‌ها می‌گیری و من سرم را بین دو تیغ شانه‌هایت فرو می‌برم و از دنیا پنهان می‌شوم. پرده‌ی سنگینی می‌افتد روی ما و دیگر دست رنج، فقدان و دلتنگی به ما نمی‌رسد. تنم داغ تنت را برمی‌دارد و دیگر بیدار نمی‌شوم.

مثل دل‌گریه‌های مستی... مثل دلتنگی که بجوشد از چشم‌ها و بسوزاند... مثل این ترک عمیقی که سنگ دلم برداشته... دلتنگم... خیلی دلتنگم... خیلی زیاد دلتنگم...