شب دورم را گرفته بود و همانطور که ساعت‌ها در جاده‌های خلوت پا بر پدال گاز می‌فشردم به تمام دفعاتی که تو بی‌دلیل و ناغافل مرا بوسیده‌ای فکر کردم و فکر کردم که مگر ممکن است دوستم نداشته باشی؟


بوسه‌هایی که مدت‌ها بینمان معلق مانده بود و در نهایت وقتی به بار نشست انگار تکه‌ای از تنمان در جای خود قرار گرفت نه، بوسه‌های هوسناک ختم به هم‌آغوشی نه، بوسه‌های دزدانه و‌ ترسیده دوران معصومیت‌مان نه، حتی آن بوسه‌های سر صبر و حوصله برای مکاشفه در هر آنچه از تنمان برای دیگری رو می‌کردیم هم نه... آن بوسه‌های بی‌مقدمه و موخره، وسط زمین و هوا و از روی یک ناچاری عمیق که افسار لحظه را به قدر یک بوسه‌ی ناگزیر از دست تو می‌ربود.

آن شب بارانی که بعد از بدرود برگشتی و یقه مرا گرفتی و چنان سمت خودت کشیدی و بوسیدی که جای کمربند ماشین روی شانه‌ام ماند. بوسه‌ای با مشارکت دندان و زبان و از آن هم عمیق‌تر. بوسه‌ای که رنگ بی‌چارگی و بی‌خودی داشت و چقدر دلتنگ آن بی‌چارگی و بی‌خودی افسار گسیخته‌ام...

یا آن‌ شب دیگر و جای دیگر... یا آن صبح دیگر...

و ساده‌لوحیم همینجاست. بله ممکن است.

باید به جای بوسه‌های هار و دندان به دندان، حساب روزها و ماه‌ها و سال‌هایی را که به نیستی و نابودن گذشت نگه دارم، شاید آنوقت دست برداشتم از گزیدن لبهایم برای مزه‌مزه کردن کبودی بوسه‌های تو.