یاد حیرانی ما آری و حیران باشی.

از پس سالها زمزمه‌ی تو می‌پیچد توی گوشم و پرت می‌شوم به تختی که از آن زن دیگری بود. نیست می‌شوم در اکنون و چنگ می‌اندازم به آن لحظات دور که جز نفس تو نفسی نداشتم.

تنم انگار که همچنان آب شده در دستان تو و پیچیده بر تن تو، داغ می‌شود و آب می‌شود و می‌پیچد بر خاطره‌ی زنده‌ی تن تو.

لعنت می‌فرستم که چرا؟ این چه طلسمی بود؟ چطور با زمزمه‌ات همه‌ی رنگ‌های دنیایم را بی‌رنگ کردی؟ دیگر تنی زیر دندانم مزه نکرد. هیچکس وردی که جادو را در رگهایم جاری می‌کرد نمی‌دانست و هیچ تنی تن تو نبود. رنگ تو نبود. به بی‌رحمی تو نبود. هیچکس تن مرا بلد نبود. آموخته‌ی من نبود. پس از تو تن من پاسخ هیچ تنی نبود.

از پس دیوارهای زمان به خودمان نگاه می‌کنم. به منی که کلمات از گلویم می‌جوشیدند و صدایم حباب حباب از بین لب‌ها بیرون نمی‌زد. به تو نگاه می‌کنم که از میان لب‌هایت سرود جاری بود.

و مسحور تصویری اینهمه دور لعنت می‌فرستم... مسحور تصویری اینهمه نزدیک که حرارتش هنوز می‌سوزاندم لعنت می‌فرستم...

بارها در حبابی از شعله و خواستن همراه با طنین صدایت در گوشم من هم زمزمه کرده‌ام... می‌خواهم که این زمزمه از استخوان‌هایم جاری شود به دهان تو، به گوش‌های تو، جاری شود روی تن تو که برای بی‌قراری‌های من جان گرفته. بیا.

از برای تو چنین زارم.

به آخرین بارهایی که دیدمت فکر می‌کنم. به آخرین اناری که برایت دانه کردم. آخرین پیراهنت که اتو کردم. به راه خانه تا فرودگاه فکر می‌کنم. به اینکه من بودم که راهی مردنت کردم.

به چشم‌های خسته‌ات فکر می‌کنم. بابا این چه باری بود که اینقدر سنگینی کرد روی جانت؟ بابا چرا از تو داغ چشم‌های خسته‌ات برایم ماند؟

حالا تو دیگر آنقدر مرده‌ای که خواب زنده بودنت را نمی‌بینم. هشت سال مرده‌ای. هشت سال پوسیده‌ای. از تن عزیزت، تن رنج‌کشیده‌ات، جز خاطره‌ی گرم عطرش و کابوس خاک شدنش چیزی نماند.

به همه‌ی کلماتی فکر می‌کنم که باید می‌گفتم و نگفتم. شاید وردی بود که تو را از مردن بازمی‌داشت. شاید اگر بارها و بارها، به زبانی غیر از آن تندی و تیزی که میان ما رسم بود از تو می‌خواستم که زنده بمانی، که مراقب شعله‌ی جانت باشی، که نمیری... به هیچ قیمتی نمیری، بی من نمیری، تو نمی‌مردی.

من هنوز در این خیال خامم که تو برای من همه کار می‌کردی. و حتما برای من نمی‌مردی... فقط باید از تو می‌خواستم. فقط باید کلمات درست را پیدا می‌کردم و بر زبان می‌آوردم و آنوقت تو دیگر جانت را به این ارزانی نمی‌دادی. اصلا نمی‌دادی.

از این سفر تنها تو را با خود به زندگی بعدی می‌برم. تنها تو را. و زار آرزو می‌کنم که در زندگی بعدی تو فرزند من باشی و این بار من زنده ماندن را یادت بدهم. این بار من قبل از تو بمیرم و تویی که اینقدر خوب زندگی را بلد بودی داغ مرا تبدیل کنی به چیزی به سبکی پر پروانه‌ها و بگذاری باد از روی شانه‌هایت بلندش کند.

شاید آنوقت داغ چشم‌های خسته‌ی تو از روی قلب من برداشته شود بابا.