یاد حیرانی ما آری و حیران باشی.
از پس سالها زمزمهی تو میپیچد توی گوشم و پرت میشوم به تختی که از آن زن دیگری بود. نیست میشوم در اکنون و چنگ میاندازم به آن لحظات دور که جز نفس تو نفسی نداشتم.
تنم انگار که همچنان آب شده در دستان تو و پیچیده بر تن تو، داغ میشود و آب میشود و میپیچد بر خاطرهی زندهی تن تو.
لعنت میفرستم که چرا؟ این چه طلسمی بود؟ چطور با زمزمهات همهی رنگهای دنیایم را بیرنگ کردی؟ دیگر تنی زیر دندانم مزه نکرد. هیچکس وردی که جادو را در رگهایم جاری میکرد نمیدانست و هیچ تنی تن تو نبود. رنگ تو نبود. به بیرحمی تو نبود. هیچکس تن مرا بلد نبود. آموختهی من نبود. پس از تو تن من پاسخ هیچ تنی نبود.
از پس دیوارهای زمان به خودمان نگاه میکنم. به منی که کلمات از گلویم میجوشیدند و صدایم حباب حباب از بین لبها بیرون نمیزد. به تو نگاه میکنم که از میان لبهایت سرود جاری بود.
و مسحور تصویری اینهمه دور لعنت میفرستم... مسحور تصویری اینهمه نزدیک که حرارتش هنوز میسوزاندم لعنت میفرستم...
بارها در حبابی از شعله و خواستن همراه با طنین صدایت در گوشم من هم زمزمه کردهام... میخواهم که این زمزمه از استخوانهایم جاری شود به دهان تو، به گوشهای تو، جاری شود روی تن تو که برای بیقراریهای من جان گرفته. بیا.