برای من مشخص کردن مرزهای خودم با تو سالها طول کشید. دیدن این فاصله بین من و تو، پذیرفتن اینکه ما هر کدام دو روح و پیکره‌ی جدا هستیم، دست کشیدن از جا دادن به روح تو در تن خودم... ۹ سال از مرگ تو گذشته و برای من که هنوز دست تو را توی گور نگه داشته‌ام انگار هنوز همان لحظه‌ی نخست است. همان زوزه‌ی درد از گلویم بلند است اگر سر بگذاری روی سینه ام.

این اولین بار پس از مرگ توست که مستقیم مخاطب قرارت می‌دهم. و آخرین بار. تو مرده‌ای و فرصت مکالمه بین ما دیگر از دست رفته است. فرصت شنیدنت را با مرگ از دست دادی. می‌خواهم بگذارم یک بار دیگر این مرزهای بینمان محو شوند و تا پایان این کلمات به تو زندگی قرض دهم. با گوش‌هایی که سالهاست خاک شده‌اند بشنو.

دفترهایت را ورق زدم. چند تایی از آن کوه کاغذهای زیرنویس که از تو به جا مانده. ورق زدن البته شرح مناسبش نیست. لای یکی دو تا از دفترهایت را باز کردم و چند جمله‌ای خواندم. چند جمله از آن سیل عظیم کلمات که در تمام لحظات فراغتت روی کاغذ می‌آوردی.

و انگار تابوت نفرین‌شده‌ی فرعون را گشوده باشم، مصیبت «تو» بودن آوار شد بر سرم.

چقدر تنها، چقدر گمشده و چقدر تشنه نزدیکی بودی پدر من. چقدر در تمام زندگی‌ات ترسیدی، چقدر از خودت بی‌زار بودی پدر من. بیشتر از خودم دلم برای تو می‌سوزد، من بخش کوچکی از بدبختی عظیم تو بودم و تو آنقدر ترسیده بودی که حتی تپش‌های قلب کوچکی که درون من کاشتی، گرمت نمی‌کرد.

نوشته‌ای از خودت بی‌زاری. نوشته‌ای: «هیچکس از تو خوشش نمی‌آید، یک آدم منفور شده‌ای، تو هم یک آدم پوچ هستی که هیچ ارزشی ندارد.»

نوشته‌ای: «دیگه دارم می‌ترکم، یکی بیاد به کمکم.»

نوشته‌ای: «تنهایی، تنهایی عظیم.»

و تاریخ‌ها به من می‌گویند که نوجوانی مصیبت‌بار و تلخم، که تمام عذاب‌ها، شکنجه‌ها، دعواها، تندزبانی‌ها و سرزنش‌هایی که می‌شدم، هیچکدام به من ربطی نداشت. همه بروز نفرت تو بود از خودت و من هم که مشخصا بخشی از تو بودم و سهیم در این عذاب. بعضی از جملاتت را که می‌خواندم یکه می‌خوردم، مگر من همه‌ی عمر مخاطب همین کلمات نبودم؟ چطور پس اینها را خطاب به خودت هم می نوشتی در همان شب‌ها و روزها؟ من به گناه شبیه تو بودن و خشی از تو بودن در تمام آن سالها شریک نفرت تو از خودت شدم. شریک مجازاتی که تو برای خودت در نظر گرفته بودی. شریک عذاب زنده بودنت و مصیبت تنهایی علاج‌ناپذیرت.

شرح نوشته‌هایت را کوتاه می‌کنم. جز این چند جمله معدود که روی خاطره‌ام داغ شد دیگر نمی‌خواهم چیزی از تو بخوانم. نه مشق‌های نوشتنت، نه شرح‌حالت، نه هیچ چیز دیگری. فرصت زنده ماندن تو ۹ سال پیش تمام شد و من دیگر جان به تو قرض نخواهم داد که به جای من و سوار بر گردن من نفس بکشی.

همان یک نظر دیدن وجود شکسته‌ای که زیر آن صلابت و اطمینان از خود نمایشی تو در پیران کردن من، ویران کردن ما، ویران کردن خودت پنهان شده بود، برای تمام عمر من بس است حتی اگر هزار هزار سال زندگی کنم.

فکر کردم که من از تو خوش‌شانس‌ترم. من سالهاست به تراپی چسبیده‌ام و فرزندی ندارم که شریک فلاکتم شود. فرزندی که مرزهای بودنمان، مرزهای جدا بودنمان آنقدر محو و نامرئی باشند در چشمم که شریک نفرین و عذابم شود. شریک تازیانه‌هایی که بر تن خود بزنم و روی پوست او کبود شود.

یکی دو هفته قبل از خواندنت تراپیستم گفت این اولین بار است که با پردیس حرف می‌زنم، تا این لحظه پدرت بود که در جلسات حاضر می‌شد. خوشحال بودم که بالاخره، خر چقدر دردناک، هر چقدر زمان‌بر، توانسته‌ام خودم را از تو تمیز دهم و جدا کنم.

بعد از بستن دفترهایت گفتم خب... مبارک تراپیستم. تمام دیوارهایی که کشیده بودیم فرو ریخت.

بالا بردنشان برای بار دوم اما ساده‌تر خواهد بود.

می‌خواهم در این آخرین جملات خشمم را کنار بگذارم و بعلت کنم. نه آن پدری را که در تمام عمرم عشق و نفرت به او جانم را سوزاند، آن پسر کوچولوی ترسیده و تنهایی را که تا آخر عمر لرزان و گریان و ویران درهای قلبش را بسته نگه داشت و زیر ماسک سنگی «ابرانسان» پنهان شد. آن پسربچه‌ای که در ۱۰ سالگی یتیم شده بود و زندگی لاکچری دوست داشتن و پذیرفتن مهر دیگران را از او دریغ کرد. پدر عزیزم من بارها مردم برای تو. دوست داشتنت جان مرا سوزاند. نفرت از تو جان مرا سوزاند. بخشیدنت جان مرا سوزاند. نبخشیدنت جان مرا سوزاند. مردنت، بوسیدن چشم‌های بسته‌ات، به خاک سپردنت جان مرا سوزاند.

متاسفم که تو نتوانستی دوست بداری. متاسفم که محبت هیچکس، حتی من که می‌دانم تلاشت را برای دوست داشتنم کردی، نتوانست حتی کمی از سردی و تلخی قلبت بکاهد. متاسفم که تنها ماندی. متاسفم که زندگیت و داستانت ناتمام ماند.

فرصت زنده بودن تو ۹ سال پیش تمام شد و من دیگر قصد ندارم به تو جانی عاریه‌ای ببخشم.

می‌خواهم بدانی من در تمام لحظات بودنم مومنانه دوستت داشتم، حتی در اوج نفرت و خشم، در دورترین مختصات از محبت، من با تمام قلبم تو را می‌پرستیدم. اما بیا در زندگی بعدی همدیگر را نبینیم. بیا در زندگی بعدی خوشحال باشیم. بیا دو وجود جدا از هم و غریبه باشیم که سایه‌مان هم از نزدیکی هم نگذرد. بیا دو داستان بی‌ربط اما سرشار از محبت و گرم از دوست داشتن بنویسیم که پایانش اینقدر جانگداز نباشد. بیا در زندگی بعدی دوست داشتن را یاد بگیریم و آدم‌ها را ببخشیم. کوچکی آدم‌ها را ببخشیم. زشتی و حقارت آدمها را ببخشیم. ضعف آدمها را ببخشیم. شکستگی آدمها را ببخشیم. شاید بخشیدن خودمان را هم بلد شدیم. بیا در زندگی بعدی به خودمان رحم کنیم.

بکی کوچک، پسر کوچولوی تنها با سر تراشیده و چشم‌های روشن و قلب لرزان، متاسفم که کسی به تو رحم نکرد. متاسفم که زندگی به تو رحم نکرد. متاسفم که خودت به خودت رحم نکردی. کاش اجازه داده بودی کسی کمکت کند، کاش به خودت رحم کرده بودی،کاش سر سوزنی دلت برای خودت می‌سوخت.

بیا در زندگی بعدی همدیگر را نبینیم. تو اما تا آن روز این کلمات را با خودت داشته باش: من در تمام نفس‌هایم قلبم برای تو می‌تپید، در سیاه‌ترین لحظات مشترکمان، اگر دستت را به سمتم دراز می‌کردی جانم را در مشتت می‌فشردم.

من سالها بی‌وقفه و بی‌تردید به دست تو و برای تو مردم، من بارها خودم را برای تو کشتم.

از اینجا به بعد برای خودم زندگی می‌کنم.