شراب از تنم پرید...
من برای سالهای زیادی تو را دوست داشتهام و برای سالهای بیشتری هم دوستت خواهم داشت. هربار به توچال نگاه میکنم دوباره برای اولین بار بوسیده میشوم و هر بار که این مسیر را تا شلوغی ایستگاه گز میکنم پایم کنار آن تخته سنگ مخفی پشت درختها شل میشود... لیم کیود میشود از گزش دندان تو و بیاختیار دست میکشم به لکهای که نیست، سوزش مطبوعی که نیست... دست میکشم به رد خاطرهای که جز از حافظهی سلولهایم از یاد همه رفت.
بیشرمانه دوستت دارم. عین همان بوسههای با چشم باز، در هم تنیدنهای با چشم باز، عین همین کلمات بیپردهای که اینجا جاری میشوند و سالهاست که تمام نشدهاند. تمام نمیشوند. فرقی نمیکند کی بیایی، از آغوش که بیایی... تنم تو را درد میکند و نه هیچ تن دیگری را. بیا.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۲ ساعت 19:10 توسط پردیس
|