من همیشه چیزهای مشخصی را به شکل مشخصی خواسته‌ام، دلم به کمتر و از راهی دیگر هرگز راضی نشد. من همیشه تو را خواسته‌ام و رضایتی که از خواستن تو در دلم می‌جوشد خیلی بزرگ‌تر و عمیق‌تر از حسی است که از رسیدن به هر کس دیگری پیدا می‌کنم. نداشتن و خواستن تو عزیزتر است از داشتن و نخواستن دیگران.

من تو را هم به شکل مشخصی خواسته‌ام. تو را مشتاق خواسته‌ام. تو را بی‌صبر برای بوسیدنم، برای لمس تنم خواسته‌ام. تو را با چشم‌های باز و قلب باز و آغوش تنگ خواسته‌ام. خواسته‌ام که تو مرا بخوانی. صبر کرده‌ام که تو مرا بخواهی. یک دنیا صبر کرده‌ام.

در این عمری که به دیدارهای بسیار کوتاه و جدایی‌های بسیار بسیار بسیار طولانی گذشت، من آرزوهایم را خرج خواستن داستانی با هم‌پایی‌های طولانی و جدایی‌های کوتاه کردم. خرج اینکه نوبت به نوبت دست و پا زدن و از آغوشی به آغوش دیگر پناه بردن در انکار و گریز از هم، یک روزی، یک جایی تمام شود.

من همیشه چیزهای مشخصی را به شکل مشخصی خواسته‌ام و دنیایم وجب به وجب دارد دارد شکل همان می‌شود که می‌خواستم، چند رج دیگر ببافم و فقط می‌ماند تو... می‌ماند دل تو، تن تو، میل تو. می‌ماند اشتیاق تو. می‌ماند آمدن و نرفتن تو.

می‌خواهم بپرسم یادت هست؟ آن بچه‌ی کوچک با چشم‌هایی به شیرینی بادام در صف را یادت هست؟ با لپ‌های گلی و موهای لخت؟ یادت هست قبلش؟ یادت هست بعدش؟ یادت هست روی برف‌های داغ نشسته بودیم؟ کاش یادت باشد.