خلوت.
یک روزگاری همه چیز در عین بعیدی، ممکن هم بود. ممکن بود تو بیایی. ممکن بود تو دستم را بگیری. ممکن بود زبانم را بکشم روی دندانهایت و لب هایت شیرینی زیر دندانم باشند. ممکن بود پس از هرگز تو دوستم داشته باشی. ممکن بود یک مختصاتی از مکان، و یک نقطهای از زمان وجود داشته باشد که ما بالاخره این مدارهای بر گرد دوری بچرخ خود را ترک کنیم و به هم برسیم. کنار هم «قرار» بگیریم.
امشب اما مستی و راستی... تو هرگز نخواهی آمد. تو سهم من و مال من و قرار من نیستی. نخواهی شد. حتی اگر هزار تکه شوی و هر تکه را به کسی بخشی، دستهای من همچنان از تو خالی خواهند ماند. حیف از این آغوشی که اینقدر اندازهی توست. حیف از آن آغوشی که آنقدر اندازهی من بود.
من خودمان را حیف کردم و تو این حیف را تا آخر دنیا جلوی چشمهایم تکان خواهی داد.
حالا دیگه تو رو داشتن محاله عزیز دل من. تنها نقطهی روشن در دل سیاهی و کابوسی که گذراندم... اکسیر تسکین دردهای استخوانشکنم. «ما» محالیم و این اشکها سالها و سالها دیر باریدهاند. ما از همان ۲۰ سالگی محال شدیم. حیف شدیم و هر چه چنگ انداختم به سایهای از خاطراتمان، دستم خالیتر شد.
اکنون برای همه چیز دیر است و از هزاران تکهی تو جز محال، جز افسوس، جز جای خالی زخمی که کاش برمیداشتم، دستانم خالی ست.