با سایهها حرف میزند
امشب آنقدر بیچارهام که بارها آمدم بگویم «با من حرف بزنم، یک امشب را با من حرف بزن.»
انگار که اگر تو با آن زخمهای شبیه به منت، با آن دردهای شبیه به منت، با آن شکستگی عمیق و درستنشدنی قلب شبیه به من سیاه شده از غصهات، بگویی آرام، آرام بگیرم.
نگفتم.
نشستم و ساعتها نفس عمیق کشیدم شاید که غصه دست از گلویم بردارد.
برنداشت.
با تیغی در گلو و جهنمی در دل میدانم که ما تنهاییم. در زندگی و مرگ. تو دست مرا نخواهی گرفت و من هر چه تندتر قدم بردارم به تو نخواهم رسید.
کاش قصهی ما را من نوشته بودم. کاش این ریسمان تلخی و درد ما را نزدیکتر به هم دوخته بود. برای زخمی که مرهم ندارد، دنبال تسکین نیستم اما آغوش تو معجزهای داشت که زمان را به عقب برمیگرداند. به سالها قبل از آنکه مرگ دستش به ما برسد.
«با من حرف بزنم، یک امشب را با من حرف بزن.»
با من حرف بزن تا مرگ چند جملهای دست از گلویم بردارد.
*این آخرین بدرود ما بود.