در گرماگرم انقلا‌ب‌ها به تو فکر می‌کنم. تلوتلو می‌خورم میان پشته پشته تن‌های جوان و عزیز با زخم مرگ بر چهره، بر سینه، بر سر و به تو فکر می‌کنم. فکر می‌کنم که کاش بخشی از داستانی بزرگ‌تر نبودیم، چشم‌های من هیچ‌کدام اینها را نمی‌خواستند که ببینند. من داستانی از گلوله و آتش و خون، داستانی از گلوهای زخم برداشته از جسارت، داستانی از آزادی که از زخم‌های هفده‌ساله‌ها، شانزده ساله‌ها، بیست ساله‌ها و هشت ساله‌ها جاری شد و خیابان‌های ما را رنگارنگ کرد نمی‌خواستم.

من سال‌ها بود که روایتی یک خطی می‌خواستم از یک شادی معمول، یک هستن عادی... آمدن‌، بودن و رفتنی که جا به جا با فتوحات یک انسان معمولی چراغانی شده باشد. من روایتی به این سادگی می‌خواستم و توانستم آن را غیرممکن کنم.

برای مایی که تمام عمرمان در حسرت نیافتن راهی درست و حسابی برای کندن کلک‌ خودمان گذشت، این چشم‌انداز خون‌آلود، اینجا و اکنون، احتمال در آغوش کشیدن آن یار معهود است. آن امید از چنگ رفته، پوشیده در مهی سرخ، از دوردست ما را تک به تک با نام کوچک‌مان می‌خواند. در خیابان بوی قصه‌های بچگی می‌آید و من می‌ترسم که این بار هم حرامش کنم. من می‌ترسم که این بار حرامش نکنم. من در هر قدم از ناامیدی و امید، از وحشت و جسارت، از ناممکن و ممکن بر خود می‌لرزم و باز یک قدم دیگر... یک قدم دیگر...

من داستانی بی‌گره با عطر مستانه گردن تو و بوی سر نوزاد می‌خواستم و حالا دیگر برای هر چیزی جز صورت به خون گلگون کردن و بالا رفتن از این تل کشتگان برای گره کردن مشت‌ها دیر است.