پرواز جانی بیقرار تا قفس سینهی تو
وقت و بیوقت پرواز میکنم سوی تو، دستم میرود لای موهایت، میپیچم به قامت بلندت و میخواهم تا همیشه همینجا باشم؛ میان بازوان تو، بین پاهایت، لای استخوانهایت...
حبس شدهام در چند لحظهی محدود. نشستهام نفس به نفس تو روی پاهایت و داغ میتپیم با هم... قفل شدهام به دهانت و تخت ما را سوی خود میکشد... دستانم گره خورده دور گردنت و بلندم میکنی... طعم تن تو زیر دندانم... خیسی جاری تنت روی تنم و اقیانوسی که آرام میگیرد.
چه آتشها... چه آتشها...
زیر پوست من نفس داغ تو جاریست و بند نمیآید.