به تو گفته‌ام که درد کشیدن را دوست می‌دارم. از چیزهایی که تازه درباره‌ی خودم فهمیده‌ام. اینکه درد را به خودی خود دوست دارم یا پس از سالها ملازمت و هم‌نفسی، آموخته و تشنه‌ی حضورش شده‌ام اما معلومم نیست. دوست داشتن تو از همین جنس است؛ تو را دوست دارم یا درد تو را؟ تو را دوست دارم یا این تعلیق تمام نشدنی را؟ این گرم و‌ سردی که می‌سوزاند و می‌سوزاند را؟ اینکه چون موجی از اقیانوس‌های دور می‌آیی و گرم در برم می‌گیری و نفسی بعد از میان انگشتانم سر می‌خوری و من می‌مانم و خالی عظیم غیبتت؟ تو را دوست دارم یا نفس کشیدن در دنیایی که این رشته‌ی نازک محبت و دیگر چیزها، این مبهم حیاتی وجود ندارد، برایم ناممکن است؟

بیست سال گذشته و من هنوز منتظر و کنجکاوم که می‌خواهی با من چه کنی. احتمالا هیچ. به یقین هیچ. بیست سال عمر درازی است برای صبر کردن و ناامید شدن. هر بار، هر بار، هر بار ناامید شدن. ناامید شدن. ناامید شدن.

هنوز اما مثل خاری زیر ناخن، مثل تماشای فیلمی ملالت‌بار برای دانستن آخرش، مثل خواندن کتابی حوصله سر بر تا انتها که فقط بدانی قصه چطور تمام می‌شود، من منتظر تو هستم.

منتظر تو که یک روزی بیایی، مرا از این زمین گذشته‌های دور که بلعیدتم برداری و برای یک بار هم که شده به تمامی صاحب شوی. تمام گوشه کنارها، تمام پستی و بلندی‌ها، تمام زخم‌ها و جوانه‌ها. تمام تاریکی‌ها و روشنایی‌ها.

نمی‌دانم که این خواست چه وزنی دارد؟ زیاد است یا کم؟ از چشم خودم همین که «می‌خواهم» آنقدر گران است که بر زبان آوردنش، اعتراف کردن به این خواست کمرم را می‌شکند. من روز از پی روز، ماه از پی ماه، نفس از پی نفس تو را بی خواستنت دوست داشته‌ام و حالا می‌خواهم. نه در سکوت، نه پنهانی، مثل رازی فاش شده تو را می‌خواهم. مثل برهنه در میدان شهر رقصیدن تو را می‌خواهم. مثل افروختن آتش در دل شب. تو را می‌خواهم و بگذار این نفرین من و وسوسه‌ی تو باشد. وسوسه‌ای گرفتن دستی که سالهاست لرزان اما بی‌تردید به سایه‌ات چنگ انداخته.

یک سال دیگر هم گذشت و من هنوز دوستت دارم عزیز دلم.