من می‌دانم که رود زندگی به کدامین سو جاری‌ست. می‌دانم در کدامین تاریخ آمدی و با کدامین باد از خاک من کنده شدی. می‌دانم که این ریسمانی که از قلبم بیرون کشیده شده و در دوردست‌ها گم می‌شود، به تو بند نیست.

همه را می‌دانم.

اما در این جنگل سوخته، باغ شیشه‌ای کوچکی را، لابد با جنون، علم کرده‌ام که در آن همه‌ی رودها به من می‌ریزند و تن تو دوخته شده به تنم و قلب تو زیر پوست من می‌تپد. کافیست که چشم ببندم و آنجا پناه بگیرم تا همه‌ی روایات این سفری که بی‌ هم طی کردیم، بشوند هزارتوی معناداری که در آخر به هم می‌رسانندمان.

این قصه‌ایست که در باغ شیشه‌ای برای خودم می‌گویم و هزار زنگوله از خوشی روی ریسمانی که از قلبم به قلب تو کشیده شده به رقص درمی‌آیند‌.