پیراهنی که آید ازو بوی یوسفم...
خواب میبینم که در مسافتی دور از من نشستهای و میپرسی... او؟ او را دوست داری؟ فریاد میزنم نه. نام بعدی: این یک؟ این را دوست داشتهای؟ نه... هرگز... آن یک؟ تمام این سالها آن یک در قلب تو بود؟ داد میزنم که نه... فقط تو. در تمام این سالها فقط تو.
و این انگار که پاسخ تمام مشکلات جهان باشد ناگهان تو را به میان بازوان من بازمیگرداند، سر خم میکنم که گونه سرخ از سرمایت را ببوسم که طعم گرسنه و آشنای دهان تو میپیچد توی خواب و بیداریام.
در این حباب بی زمانی که من تو را دوست میدارم...
+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر ۱۴۰۱ ساعت 3:30 توسط پردیس
|