شب بیست و چهارم.
حسرت قدرت ویرانگر عظیمی است. مخصوصا اگر مثل من ساکن سرزمین خیالها باشی.
هر بار گریه میکنم. چشم در چشم واقعیتی که از خیالهای من هم شیرینتر است؛ این که از دو قاره و سه اقیانوس آنورتر، وسط این توفان مصائب ریز و درشت، بیایی که مرا ببینی...
هر بار گریه میکنم. هم به خاطر هنوز و همچنان دور و بعید بودن اردیبهشت و هم به خاطر افسوس... به خاطر حسرت...
فکر میکنم که اگر آنقدر زخمی و ویران نبودم، آنقدر غریبه با محبت نبودم، تو ۲۰ سال پیش هم همین کارها را برایم میکردی. و بعد فکر میکنم که آن داستان چطور پیش میرفت؟ آن پردیس چطور آدمی از آب درمیآمد؟ برای او هم ۴۰ سال طول میکشید آشتی با خودش؟ ۴۰ سال طول میکشید روشن شدن قلبش؟ فکر نمیکنم. و حسرت دانستن آن داستان و شناختن آن پردیس و زیستن آن سرنوشت تسلی ناپذیر است.
ریسمان نازکی که در تمام این سالها مرا به تو وصل نگه میداشت، آن تکهی قلبم که در سیاهترین و تاریکترین لحظات مرگآلود هرگز از گرم تپیدن برای تو نایستاد، برای رسیدن به این روزها مرا زنده نگه داشتند عزیز من.