غریب
حالا من خزیدهام توی لانهی خودم که دیگر پناهم نمیدهد. گریه نجاتم نمیدهد. کلمه نجاتم نمیدهد. من هیچوقت با خودم مهربان نبودهام اما قلبم را که از عشق کبود بود در مشت میفشردم که زخم دیگری برندارد. حالا دیگر مشتم باز است و خانه خانه نیست. تختم تخت من نیست. تخت من بوی تو را میدهد و در شهری دور جا مانده است. خاک من صدای قدمهای تو را توی سنگسنگش نگه داشته و اینجا سنگها ساکتند.
انگار من را از داستان زندگیم بریده باشند و به قصهی دیگری نچسبانده باشند.
وقتی میپریدم میدانستم که این اوج، فرودی استخوانشکن در پیش دارد و حالا استخوان به استخوانم شکسته است.
تن من به دوریت آموخته بود و نزدیکی لعنت من شد. توی تن خودم غریب قرار نمیگیرم و توی دستهای تو جایی برای من نیست.
مشتم را باز کردم و هشت روز و هفت شب قلبم به شادی توی مشت تو تپید. با تو پریدم و تنها زمین خوردم. قرارمان همین بود.
من ماندم و کلمات که بیرمقند، من ماندم و اشک که تسلایی نیست، من ماندم و خاکی که خاک من نیست، تختی که تخت من نیست، قصهای که قصهی من نیست.