در بیداری گریه می‌کنم. در خواب گریه می‌کنم. رود شده‌ام؛ آخرین و اولین همراه هشیاریم اشک است و در خواب‌هایم هم دریا دریا از چشمانم جاریست.

در حالی که چنگ زده‌ام به سینه‌ام به خودم می‌گویم که نمی‌دانم چرا گریه می‌کنم...

به زخمی که سالها در سینه حمل کردی فرصت بالیدن دادی، فرصت عمیق‌تر شدن و عمیق‌تر بریدن و بعد فرصت نفس کشیدن در خیال به پایان رسید و هیچ چیز دیگر مثل قبل نبود. چطور می‌شود که در یک لحظه جایت را در دنیا پیدا کنی و جایت را در دنیا گم کنی؟ چطور می‌شود جای خالی دلی که هرگز نداشتی اینطور سیاه و تاریک نفس‌هایت را در خود ببلعد؟

خیال می‌کردم که درد، که دلتنگی ته دارد و من ته همه چیز را دیده‌ام. ندیده بودم.

حالا دیگر لازم نیست برای رفتن به راه ناگزیر زندگی یک گام پس از دیگری بردارم و وانمود کنم خداحافظی با تو ممکن است. خداحافظی با تو در توان من است. حالا می‌توانم روزها و شبها در پی هم زار بزنم و خودم را به زمین بکوبم که نه نه نه نه نه...

من استاد چنگ انداختم به چیزهای بی‌فایده ام. استاد جنگیدن در جبهه‌های خالی از پیش باخته. استاد دوستت دارم گفتن‌های خیلی دیر، بوسیدن‌های خیلی دیر، در آغوش کشیدن‌های خیلی دیر. استاد عاشقانه‌های خالی از معشوق. همیشه خالی از معشوق. استاد ابراز عشق وقتی گوش‌های تو پر است از سکوت و خواب.

باقی زندگی فرو رفتن من و قلب شعله‌ورم در اعماق تاریک و سیاه اقیانوس به اقیانوس تنهایی است.

و نه، درد و دلتنگی ته ندارند، همانطور که عشق من به تو.