امید داشتم که پس از هرگز این بار که از کنار هم می‌گذریم، این بار که دست‌های هم را می‌گیریم، این بار که در آغوشت می‌گیرم، ستاره‌هایمان در مدار هم بمانند. که وقتش باشد. که پس از هرگز رسیده باشیم. مهم نیود سه قاره و دو اقیانوس، دو جنگ و بارها قتل‌عام. مهم نبود جنازه‌ی اینهمه سال و ماه و هفته و روز و ساعت روی قلب من.

امید کی به ما آمده؟ زندگی کی به راه ما رفته؟ هرگز. هرگز.

این بار کمتر از همیشه.

یک گام پس از دیگری، یک گام پس از دیگری زندگی را می‌گذرانم و اگه آن ده قدم اول دور شدن از تو، صد قدم اول دور شدن از تو، سیصد قدم اول دور شدن از تو خود مرگ بود، این روزها در آرزوی مرگم. یک گام پس از دیگری خمیده از وزن امید، از وزن کاش، از سنگینی اگر، خمیده از درد بریدن رشته‌هایی که تازه گره زده بودم دنبال مرگ می‌گردم و نمی‌یابم. مرگ پیدایم نمی‌کند، همانطور که تو هرگز قرار نیست به وقت برسی و به وقت پیدایم کنی. مثل من که قرار نیست به تو برسم و رسیده باشم. واقعا رسیده باشم.

داستان ما همین قاب‌های کوتاه و گریزپایی‌ست که هر چقدر محکم‌تر چنگ‌شان بزنی زودتر خاطره می‌شوند. داستان ما همیشه در گذشته است، همیشه بی‌آینده است.

داستان ما چند جرقه‌ی کوتاه و درخشان است که شب را روشن نمی‌کنند، اما با فریب امید همیشه برای یک لحظه‌ی رونده قلبت را به آتش می‌کشند.

داستان ما خاطره‌ی آتش است وقتی که از سرما سیاه شده‌ای.

سرنوشت من انتظار است. و گمگشتگی. سرنوشت من بی‌خانمانی‌ست وقتی جز دست‌های تو خانه‌ای نیافتم. سرنوشت من بی‌قراری‌ست و اندوه. اندوه گرفتن دستت و رها کردن دستت. اندوه قرار یافتن و قرار از دست دادن.

تو چشم‌هایت را ببند، گوش‌هایت را بگیر و صدایت را بر من حرام کن. من هم بار دیگر قلبم را در مشت می‌فشارم و به سایه‌ها پناه می‌برم. به تاریکی آشنا و پذیرنده. به خاطره‌ی آتش.