دست انداخته بود دور کمر و سرانگشتانش روی نوار باریکی از پوست بیرون مانده ‌بین خط شلوار و پیراهن می‌رفت و می‌آمد. می‌رفت و می‌آمد.

آنقدرکه تنم از همان نوار باریک برهنه، از همان اندکِ بی‌نام و بی‌نشان، گرم شد، نرم شد، داغ شد، جرقه زد و شعله کشید. سرم چونان عروسکی چوبی که نخ‌هایش را بریده باشند افتاد روی شانه‌اش و بعد دیگر شعله‌ای لرزان بودم که جانم به دمیدن دمش در دهانم بسته بود.