داستان تکهای تن بی نام و بی نشان
دست انداخته بود دور کمر و سرانگشتانش روی نوار باریکی از پوست بیرون مانده بین خط شلوار و پیراهن میرفت و میآمد. میرفت و میآمد.
آنقدرکه تنم از همان نوار باریک برهنه، از همان اندکِ بینام و بینشان، گرم شد، نرم شد، داغ شد، جرقه زد و شعله کشید. سرم چونان عروسکی چوبی که نخهایش را بریده باشند افتاد روی شانهاش و بعد دیگر شعلهای لرزان بودم که جانم به دمیدن دمش در دهانم بسته بود.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۹ ساعت 4:15 توسط پردیس
|