پیامبر رویاهای معصومانه‌ام، شاخه‌ی نازک لذت پیچیده دور شانه‌هایم، دانه‌های طلایی انگور در حیاط نوجوانی... بیا و با کابوس‌ها هم‌دست نشو. به خوابم بیا اما با همان چشمان رقصان، لب‌های سوزان، دندان‌های شیرین و دستان معجزه‌گری که چنان مرا از من جدا می‌کرد و به خود می‌چسباند که برای چند نفس دستم را از گلوی خودم برمی‌داشتم.

 

هم‌دست کابوس‌ها نشو... هم‌دست بیداری‌هایم... هم‌دست هیچکس جز تو و هر از گاهی من، نشو.

 

ما زیر این سنگ‌ها که روز به روز سنگین‌تر می‌فشارندمان به زمین سوخته‌ی زیر پا، داستانی داریم که سر به سنگ می‌کوبد و ساقه‌های نازک امیدش را به هوای تناور شدن به سوی آسمانی که ندیده روانه می‌کند.