همه زخمی از دلشکستگی دارند و من زخمی از دل شکستن.

تبی تمام‌نشدنی که پلک‌هایم را می‌سوزاند، گلویم را می‌سوزاند، دست‌هایم را می‌سوزاند، استخوان‌هایم را می‌سوزاند.

در گلوی من گپی تمام نشدنی با تو جاری است. رودی که سالهاست از رفتن نایستاده و به هیچ دریایی هم راه نبرده. انگار پرنده‌ای باشم که خود را به روی سیاه آیینه می‌کوبد و تو در آن سو به خودت لبخند می‌زنی.

وزن تن تو مرا روی زمین نگه داشته و دارد روز به روز و لمس به لمس از تنم بلند می‌شود...